✳️ سرمای سیبری و یخ زدگی ذهنی
(گرفتن شلوار یا سوارشدن قطار؟)


✅ در فیلم نفرت (La Haine، ۱۹۹۵) ساختهٔ متیو کاسوویتز، سکانسی فوق‌العاده وجود دارد که پیرمردی در دستشویی عمومی برای سه جوان حومه‌نشین داستان دوستش را روایت می‌کند:
■ دو زندانی در اردوگاه کار اجباری سیبری با قطارهای حمل احشام جابه‌جا می‌شوند. در این قطارها دستشویی ممنوع است و فقط هنگام توقف می‌توان خارج شد. دوست پیرمرد از حجب و حیای بیش از حد رنج می‌برد؛ وقتی که قطار می‌ایستد، برای رفع حاجت از قطار دور می‌شود تا پشت بوته‌ها کارش را انجام دهد. اما چون فاصله گرفته، تا کارش تمام می‌شود قطار حرکت می‌کند. او در همان حالت می‌دود تا به قطار برسد. شلوارش می‌افتد و مجبور است با دست آن را نگه دارد. وقتی به نزدیکی قطار می‌رسد و باید دست رفیقش را بگیرد تا سوار شود، شلوار دوباره می‌افتد. در نهایت باید یکی را انتخاب کند:
■ گرفتن شلوار یا سوار شدن به قطار؟
طبق داستان، شلوار را نگه می‌دارد، قطار می‌رود و او در سرمای سیبری جان می‌سپارد.
سه جوان ابتدا می‌خندند، اما یکی از اونا بعداً کنایهٔ عمیق پیرمرد را درک می‌کند: این داستان، استعاره‌ای از وضعیت مهاجران در جوامع صنعتی است. آن‌ها از یک سو به اعتقادات و باورهای بومی خود چسبیده‌اند و از سوی دیگر می‌خواهند از مدرنیته، علم و حرکت سریع این جوامع عقب نمانند و به قطار در حال حرکت برسند. اما چون نمی‌توانند از عقاید نهادینه‌شده در ذات‌شان دست بکشند، هرگز به قطار تندروی جوامع صنعتی نمی‌رسند و در این گیرودار نابود می‌شوند.
● گرفتن شلوار یعنی:
چسبیدن به عقاید سنتی و شعارهای هیجانی و تقابل دائمی با قدرت‌های جهانی.
● قطار یعنی:
پیشرفت، علم، اقتصاد جهانی و مدرنیزاسیون.
🔺این دو با هم جمع نمی‌شوند.همان‌طور که در سکانس فیلم، گرفتن شلوار و سوار شدن به قطار همزمان ممکن نیست.
این دوگانهٔ واقعی و اجتناب‌ناپذیر جهان امروز است:
■ نمی‌توان بجای دوی چهار صد متر امدادی، بصورت دوی استقامت مبارزه با امپریالیسم را ادامه داد، با قدرت‌های جهانی جنگید، باورهای ایدئولوژیک را حفظ کرد، در داخل افراد توانمندِ غیرخودی را کنار گذاشت، نیروی داخلی را تضعیف کرد و همزمان انتظار داشت همان قدرت‌های خارجی که با توانی به‌مراتب برتر در برابر ما ایستاده‌اند راه پیشرفت، سرمایه، فناوری و توسعه را باز بگذارند.
■ مشکل کشور ما در تمام این سال‌ها دقیقاً همین بوده:
بجای منش تعامل، تقابل را شعار دادیم، افراد شایستهٔ غیرخودی را حذف کردیم، نیروی داخلی را از دست دادیم و قدرت‌های خارجی با دست بازتر و توان بیشتر، جلوی ما ایستادند.
■ انتخاب ما گرفتن شلوار بود، نه رسیدن به قطار پیشرفت و قطار پیشرفت منتظر هیچ کسی نمی مونه
🔺نتیجه همان شد که در داستان پیرمرد آمد:
نابودی در سرمای سیبری.

Comments

Be the first to add a comment