تقریباً در چنین شبی بود که من این صفحه را ساختم.
شرحش را میتوانید اینجا بخوانید. سال گذشته در چنین شبی، پدرم بیمار بود و دو هفته میشد که در بیمارستان بستری بود. و همزمان با آنْ من هم بیمار بودم و درگیر درمان. همه جا سخن از شیوع آنفلوآنزا بود. شرحش را
اینجا و
اینجا بخوانید. ما بدون ماسک و اقدامات پیشگیرانهی خاصی دائم به بیمارستان میرفتیم و شخص من بابت پیگیریِ مراتبِ درمانم، بیشتر هم میرفتم. غافل از اینکه ایران همان موقع هم درگیرِ کووید۱۹ بود. پارسالْ شب چله را در بیمارستانْ درکنارِ پدرم بودیم. پدرم ناخوش بود و روحیه نداشت و ما همگی هندوانه و میوهجات برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم و چون پدرم در اتاق اختصاصی بستری بود، توانستیم دقایقی را به گفتوگو و شب چله، به گیلکی، بگذرانیم. اما مادر! پزشک مادرم او را از رفتن به بیمارستان منع کرده بود؛ اما مادرم اصرار کرد و با ما آمد. تیپ هم زده بود.
😊 ولی چه کسی پیشبینی میکرد آن شبِ چله در بیمارستان، آخرین شب چلهای باشد که مادر کنارمان است. دو ماه بعد، اعلام کردند ایران هم درگیر کووید۱۹ است و ۱۹ روز بعدش،
مادر برای همیشه رفت و شبانمان همه یلدایی شد.
مادرها ماه را مانندند. هر شب طلوع میکنند و همیشه هستند.