🖼من روزاروز بدتر می‌شوم. می‌دانم احتمالن شمایان که در این صفحه هستید خودتان به اندازه‌ی کافی رنج دارید که بگویید «این نیز بگذرد». اما این «نمی‌گذرد». از نوجوانی که غرق ادبیات شدم و سینما، از همان زمان که مدام راندندم و من جنگیدم تا حالا هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم غم‌ یار چنین خاکسترم کند. گفتند چهل که بگذرد سردتر می‌شود، نشد. گفتند باید مراقب پسرت باشی، «نمی‌توانم». گفتند در کار غرق شو، شدم اما مقابل مانیتور وقتی تا سرحد مرگ می‌نویسم باز هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کند. چرا، بدتر می‌شود. هر شب به خانه می‌روم و سعی می‌کنم با عکس‌های همسرم حرف بزنم اما التیام نمی‌دهد. مثل مرغی بسمل‌شده‌ام که صبح بی‌خبر می‌روم مشهد و شب برمی‌گردم تا سر مزار مریم قهوه بخورم و سیگار بکشم. مسی مهرآباد، بهشت رضا. بهشت رضا مهرآباد. سرم مدام می‌سوزد و هرچه به نور پناه می‌برم تاریک‌تر می‌شوم. در تمام کافه‌ها انگشت‌نما شده‌ام چون اشک ناگهان می‌شکافد دیده‌ام را. اشک فرمان‌روای من شده و نمی‌توانم همان مردی باشم که می‌گفتند جنگ‌جو‌ست. کدام جنگ‌جو؟ کدام صبر؟ کدام سردی خاک؟ یاران موافق کم نیستند در تسلی دادن اما من احساس شرم می‌کنم که زورم به سرطان نرسید. به چند سلول نادیدنیِ حقیرِ حرام‌زاده‌ی بی‌اصلِ بی‌تاریخ که تنها دلخوشی من در این خراب‌شده را گرفتند و بردند و به ریش‌ام می‌خندند. همه چیز از معنادتهی شده جز تخیل‌ام که اسبی وحشی شده. از شما چه پنهان نشانه‌های قطعی شیدایی را در خودم می‌بینم. هرکس در کوچه و خیابان از سر مهر تسلیت می‌گوید احساس گناه کاری‌ام دوچندان می‌شود. موقعی که مریم زایمان زودرس کرد و دکتر گفت چهل درصد زنده می‌ماند (مرده‌شور این درصدها را ببرند) ایستادم، جنگیدم، نوزاد یک کیلو و صد گرمی‌مان را حفظ کردیم و مریم مدام رنج کشید. ادبیات من را نفرین کرد. کلمه. جواهرم را در خیز دوم خواست بگیرد که باز راندیم‌اش. مریم سال گذشته وصیت‌نامه‌ای نوشت. زمانی که همه‌چیز خوب بود و یک شب مانده به رفتن به من دادند تا بازش کنم. اول‌اش نوشته بود «مهدی زمانی که این‌ها را می‌خوانی من رفته‌ام». این هولناک ترین شروع تاریخ کلمه برای من بود. آخرین کلام‌‌مان این بود «مریم‌جان دکتر امیدهای بسیار دارد. می‌جنگی دیگه؟ جان نداشت. دستم را گرفت آرام و گفت «آره. آره» و سه روز بعد رفت. نفرین در حمله‌ی سوم پیروز شد. من نمی‌دانم این سه ماه چه جور گذشت. فقط می‌دانم تنها چیزی که کمی، فقط کمی آرام‌ام می‌کند نوشتن است. نوشتن از مریم. آن‌قدر تا قلب‌ام بی‌خیال خون‌بازی‌اش شود. شرمگین‌ام چون نتوانستم او را نجات دهم. یک نفرینی بازنده‌ام... همین قدر حقیر.
#مهدی_یزدانی‌خرم

🖼Ellinne

Comments

Be the first to add a comment