روباهی گرسنه به بیشه‌ای رسید و در آن بیشه طبلی افتاده بود، و باد شاخِ درخت را می‌جنبانید و از آن طبل با سببِ شاخ بانگی سخت برمی‌آمد. روباه گفت: به همه‌حال این بانگ به این صعبی(مهیبی) از قوتی تواند بود. چندان بکوشید که طبل را سولاخ کرد. چون بدید در میانه هیچ نداشت، با خود گفت که ای عجب، چنان می‌نماید که هرچه بانگ بلندتر دارد و تن بزرگتر، میانِ او تهی‌تر و بی‌مغزتر بود.

📕داستان‌های بیدپای (کلیله و دمنه)
🖌ترجمهٔ محمد بن عبدالله البخاری
به تصحیح پرویز ناتل خانلری و محمد روشن

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment