😁سالهاست که آموختهام و تمرین کردهام جهان را از پشت عینک «ساختارها» و «نیروهای اجتماعی» ببینم. برای تحلیل پدیدههای اجتماعی، آدمها گاهی ناخودآگاه به «تودهها»، «طبقات» یا «قشرها» تبدیل میشوند. اما این چهل روز تمام لنزهای سردم را شکست. شبی که سرمای هوای زمستان با بوی تندِ اضطراب و صدای تیربار در خیابان آمیخت، برایم آن لحظهای بود که فکر کنم هر تحلیلی یا هر کنشی پیش از آنکه منادیِ «تغییر» باشد، باید پاسبانِ «بقای تنِ انسان» باشد.
در شلوغی یکی از همین عصرها، وقتی زنی را نگاه میکردم که کیسه نانهای گرمش را محکم به سینه چسبانده بود و در حالیکه تندتند به سمت خانه میرفت دستور چیدن میز شام را از پشت تلفن میداد بهنظرم میرسید که هیچ نظریه سیاسی به اندازه آن نانهای گرم که قرار بود سفرهای را روشن نگه دارد، برایم معنا ندارد. مادری که باید به خانه برسد، میزی که باید چیده شود، فرزندانی که باید زندگی کنند. ارزش زندگی، در همین جزئیاتِ کوچک و پیشپاافتاده؛ در حقِ به خانه برگشتن، در حقِ تماشای بزرگ شدن فرزندان و البته در حقِ پیر شدن.
حالا سیاست برای من اگر در غایتِ خود نتواند تضمین کند که هیچ خونی بر آسفالت سرد خیابان نریزد، شکستی بیش نیست. اگر اجازه دهیم «آرمانها» از «آدمها» بزرگتر شوند، زندگی را باختهایم این است که ترازوی نگاهم حالا بعد از سه دهه زیستن در همین خونهای ریخته بر کف خیابانها نه در جدال نظریهها و احزاب و نه در جابجایی قدرت میان این و آن که بر جانداری لرزش صدای پدری است که نگرانِ دیر کردنِ فرزندش است.
جامعهای که در آن «ترس از کشته شدن» به بخشی از دلنگرانیِ روزمره تبدیل شود، جامعهای است بیفردا، مستأصل و البته خشن. ما به کُنشی نیاز داریم که قبل از هر چیز «نگهبانِ نفس کشیدن» باشد. سالها مشاهده خیابانهای خونین این کشور به من آموخته است که اگر قلبِ یک انسان از تپش بایستد، تمام نظریههای جامعهشناسی جهان هم نمیتوانند آن حفره خالی را پر کنند.
در این چهل روز تلاش کردم مادر باشم و با خواهران داغدارم مادر بمانم
و در این چهل روز به یک چیز بیشتر فکر نکردم:
*سوگ، اگر حرمتی دارد،
از سرریز ارزش #زندگی است
اصرار بر زندگی.*
#نفسیه_آزاد
😁Ellinne