آخوندی به روستائی رسید. با دیدن مسجد به کدخدا گفت که  پیش نماز است و آماده نماز باشند. کدخدا  سالها بود نماز نخوانده بود و  این را پنهان کرد. شب اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید این قواعد را چه کسی میداند؟ یکی از پیرترین اهالی روستا گفت: « تا آنجا که من می دانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. او دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، و هر آنچه آخوند انجام داد را تکرار کردند و خم و راست شدند او دو زانو نشست، و مردم هم .. پای آخوند در میخی رفت  ایشان عربده زدند: آآآآخ و به زمین چنگ زد و بیهوش شد  مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند: آآآآخ و دقایقی  بیهوش ماندند تقلید بی‌حساب باعث شد  آخوند مذکور آنجا را ترک کند. سال هاست مردم روستا مراسم بعد نماز را همیشه انجام می‌دهند اما بر سر کیفیت و زمان غش کردن اختلاف نظر دارند چند فرقه شده اند اما همگی بر سر اینکه برخی باید مرجع باشند و برخی تنها مقلد باشند اشتراک نظر دارند .

@flith

Comments

Be the first to add a comment