افکارم دل پیچه دارند گویی، انگار میان بودن این همه خستگی و عطش دلچسب خواب معلق میزنند. نمیشود کمی آب چشمه و اندکی سایهی بلوط و ذرهای بوی خاک و دمی آرامش جنگل برایم بفرستی؟! خستگی دارد کم کم به پاهایم فرمان ایست میدهد! کاش آخرش خوش باشد گرچه خیلی خستهام. بیستم شهریور ۱۴۰۰