یه جا خونده بودم که بعضی کتاب‌ها تا نصفه‌های داستان خیلی معمولی به نظر می‌رسن؛ نه اتفاق خاصی می‌افته، نه هیجان عجیبی دارن. ولی وقتی به آخرش می‌رسی، می‌فهمی تمام اون صفحه‌های آروم برای ساختن پایان داستان لازم بودن.

تلاش هم دقیقاً همین شکلیه. بیشتر وقت‌ها خبری از نتیجه‌های بزرگ و لحظه‌های خفن نیست. فقط هر روز یه قدم کوچیک برمی‌داری، بدون اینکه مطمئن باشی کی قراره جوابش رو ببینی. اما بعد از یه مدت، وقتی به عقب نگاه می‌کنی، می‌فهمی همون روزهای معمولی و بی‌سروصدا بودن که همه‌چیز رو ساختن.

آدم‌ها معمولاً موفقیت رو می‌بینن، ولی کمتر کسی اون فصل‌های طولانی و خسته‌کننده‌ای رو می‌بینه که قبلش گذشته. فصل‌هایی که تنها کاری که باید می‌کردی این بود که ادامه بدی و کتاب رو نبندی.❤️

صبحتون بخیر، امیدوارم روز خوبی داشته باشین

Comments

Be the first to add a comment