برشت نمایشنامهای دارد به نام ننهدلاور و فرزندان او که میتوان از او آموخت . داستان در بستر جنگ سی سالهی اروپا میگذرد. ننه دلاور دستفروش است و کسبوکارش از جنگ، رونق میگیرد. هرجا آشوب باشد، گاری ننهدلاور هم هست و مایحتاج سربازها و مردم را به آنها قالب میکند. از طرف دیگر در گوش پسرهایش میخواند: «شما برای کارهای قشونی ساخته نشدید»، یعنی آدمِ جنگ نیستید. ننهدلاور میگوید سرباز باشد اما بچههای من سرباز نباشند. جنگ باشد اما شعلهاش دامن ما را نگیرد. بارقههای آتش جنگ اما بهآهستگی به او نزدیک میشود و ازقضا دامنش را هم میگیرد؛ چرا که سوختن در زمانهی بحران، گریزناپذیر است.اینها را دارم بلندبلند برای خودم تکرار میکنم. اینکه نمایشنامهی برشت میتواند تعبیر داستانی این کلام مصداق باشد؛
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟اینکه من نمیدانم اگر نخواهم بنشینم، اگر بخواهم برخیزم، میتوانم چه کنم؟ جرأت دارم چه کنم، من؟ « برخیز میتوانی »
@flith