#حسینیه
✅ روایت سوّم: بانویی که زود به آرزوش رسیده بود
▪️همین که صدای رجز مردت توی دشت بپیچد، تهِ دلت ذوق میکنی و دلش را محکمتر میکنی با جملهای؛ «پدر و مادرم به فدات عبدالله! در راه پسر رسولِ خدا مقاومت کن.» مرد لابد صدات را شنیده که اینطور بیمهابا به قلب دشمن زده، اما هنوز ندیده که تو تاب نیاوردهای و نیزه به دست وارد معرکه شدهای. شاید امام را هم ندیده که خودشان را به تو رساندهاند؛ «خدا به شما جزای خیر بدهد،بر زنان جهاد نیست. به خیام برگردید.» همان وسط معرکه و خیام بودی که ناله آخر عبدالله آمد؟! لابد از همانجا خودت را به بالینش رساندی و گفتی: «بهشت گوارایت عبدالله، کاش خدا من را هم همنشینِ تو کند». نهال آرزوت را چطور کاشتی که آنقدر زود ثمر داد؟ که جملهات تمام نشده، غلامِ شمر عمود آهنیش را روی فرقت نشاند و تو را به عبدالله رساند.
🙏سلام بانوی عبدالله بن عمیر! سلام بر تو و همسرت که خونتان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پایِ حسین ریخت.
✍️ مریم روستا
@AllameTabatabaei