‌
سِحرِ کمانچه‌ی کلهر و طراوتِ بربت بهروزی‌نیا را به‌کناری نِه، با هر غمزه‌ی نایِ تو در این آواز می‌توانم نامه‌ها بنویسم و واژه‌ها را سیل کنم. چه‌گونه این‌همه به‌اندازه‌ای؟ تمام راز شب را و هیبت سکوت را و اسطورگیِ کویر را در این آوازت ریخته‌ای. هنگامی که می‌گویی «بمیرم تا تو چشم تر نبینی»، زنده‌ی من، مرده‌ام را به‌تماشا می‌ایستد. چه‌گونه «شرار آه پُرآذر» نبینم با آن «نبینی» که تو می‌سَرایی در حنجره‌ات؟ خوش‌خوش می‌مویم و واژگون می‌شوم و غرق خونم می‌کنی و آن‌گـــــاه! آخ و آه! می‌رسی به آن شورِ محلی‌ات: ز عشقت سوختُم ای جان کجایی؟ / بمان‍‍دُم بی‌سروسامان ک‍‍جای‍‍ی؟ | آخر نه تحریری و نه ادایی و نه هیچ چیزی. این معجزه را چه‌گونه در این‌همه سادگی جا داده‌ای؟! چند سده باید بگذرد تا دوباره بتوانم چنین شگفتی را بشنوم؟ کجای تاریخ را بگردم تا این سادگیِ افسون‌گر را بیابم؟ آخ کجایی؟ کجــــایی؟

‌@REsearchers
‌

Comments

Be the first to add a comment