محمد مهتاب، وجدان بیدار و اندیشۀ پویای ما در زیر خاک قرون است. او به دنیا نیامد و در جایی درنگذشت و هرگز پا به شهر و دیار ما نگذاشت؛ اما همیشه با ما بود؛ خاصه آنگاه که از غار تعصب بیرون میآمدیم و چشم در چشم حقیقت میدوختیم. مهتاب، نوری است که در شب تاریک میدرخشد و مگر تاریخ ما جز تاریکزار افسونگریها بوده است؟ او افسانه است اما کسی را افسون نمیکند. او سخنی نمیگوید که در پس آن حکمتی نهفته است؛ بلکه حکمتهای دروغین را از پردۀ عادات فکری ما بیرون میآورد و پیش روی ما میگذارد و سپس ما را لختی با آن رها میکند تا بیشتر بیندیشیم. حکایتهای او گفتوگوی وجدان ما با ما است؛ نه بیشتر. جای محمد مهتاب در میان ما خالی بود و من کوشیدم این جای خالی را به نیروی خیال و نثر کهن پر کنم. توفیقمند بودم یا نه مهم نیست؛ مهم آن است که کوشش بیهوده به از خفتگی است.
رضا بابایی
چنین گفت مهتاب
تاج الدین خوارزمی میگوید: در سفر حجاز، خواجه محمد مهتاب را در کاروانسرایی دیدم که در گوشهای نشسته است و با خویش سخن میگوید و تبسمی ملیح بر صورت دارد. چون نزدیک او شدم، بخندید و بگفت: بههنگام آمدی. گفتم: آمدم تا سلام و تحیت گویم. گفت: نه. تو را خدا فرستاده است تا من به تو پردازم و گریبان او رها کنم. گفتم: معاذ الله! خدا را گریبان نیست؛ اما بگو ماجرا چیست؟ گفت: از آن هنگام که از نیشابور بیرون آمدهام تا اکنون که مرا در این گوشه میبینی، پیوسته میاندیشم که در مسجد الحرام از خدا چه خواهم که در آخرت گریبان مرا رها کند. ساعتی پیش بر خاطرم گذشت که اینک من گریبان او گیرم و رها نکنم مگر آنکه عهد کند که در روز رستاخیز بر من نگیرد. گفتم گریبان خدا چگونه گرفتی؟ گفت: از او سؤالی کردم که پاسخ آن سختتر از رها کردن من در قیامت است. گفتمش خدایا مگر تو خود در قرآن نگفتهای که راستگویان را دوست داری و در قیامت ایشان را بهره میرسانی؟ گفت آری، من گفتهام و رستگاری آنان بر ذمۀ من است. گفتم پس بر تو است که همسایۀ مرا در نیشابور که منکر تو است و از صبح تا شام در خانه و بازار بر طبل کفر میکوبد و در شیپور انکار میدمد، در بهشت جای دهی، زیرا او در انکار تو راستگو است و آنچه میگوید، راست و درست میپندارد. ای رفیق خوارزمی، اکنون خدا اگر او را به بهشت برد، انکار را با ایمان برابر نهاده است و اگر به دوزخ فرستد، با وعدۀ هَذَا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ چه کند؟ و اگر گاه باشد که کفر با ایمان پهلو زند، مؤمن چرا دعوی برتری کند؟ پس اکنون خدا تو را به سوی من فرستاد تا گریبان خویش از دست من بیرون آورد. بهطعنه گفتم ای خواجه، اگر چنین است که تو میگویی، پس برخیز و سفر نجد رها کن و به نیشابور بازگرد تا همسایۀ کافر را مژدۀ رستگاری دهی. مهتاب برخاست و گفت: هرگز! بندگان را نرسد که به یکدیگر وعدۀ سعادت فروشند یا بیم شقاوت دهند.