✳️ قصه قلمرویی که سایه پادشاه فیلسوار، روی هر تصمیمی میافتاد!
✅ گاهی در سرزمینهای کسبوکار، به جای «مدیریت حرفهای»، با «تئاتر حرفهاینمایی» روبرو میشوی. داستان من از چنین سرزمین عجایبی است؛ جایی که منابع انسانی، از «مشاور استراتژیک» به «دکور متحرک» تقلیل یافت و منطق، قربانی نمایش قدرت شد. در این قلمرو، پادشاه فیلسوار، چنان "خاندان" خود را در رگهای شرکت تزریق کرده بود که گویی شرکت یک پیکر زنده بود و آنها "گلبول های سفید وفادار" که فقط سلولهای خودی را میشناسند و باقی را بیگانه. گاهی فکر میکردی شرکت نیست، یک "دورهمی فامیلی" است با فیش حقوقی برای دارکتر شدن موضوع! مدیرعامل یا به تعبیر درستتر، «مترسک تشریفاتی» تنها زمانی تکان میخورد که فرمان از قصر برسد. نقش او نه «تصمیمگیری»، که «گیرنده تصمیم» بود. هر حرکت مستقل او، با سرعتی فراتر از نور، توسط شبکه خبررسانی خویشاوندی به تختگاه گزارش میشد. "شورای سلطنت" نیز صحنه سکوت بود. سکوتی نه از روی تأمل، که از جنس «ترس». حقوقهای کلانشان، چون زنجیرهای طلایی، زبانهایشان را دربند کشیده بود. روزی از روزها، یکی از وزیران بانفوذ در شورا پیشنهاد داد: «برای چابکی، دو "معاون الدوله" جدید میسازیم: یکی از آنها حتماً باید معاونالدوله خزانه و سرمایه (البته منظور بلانسبت سرمایه انسانی) باشد! و مدیون خواهید بود اگر گمان کنید، صرفا برای یک شخص، آن سمت معاونالدوله ایجاد شد. نقشه این بود: «ورم خانوادگی» شرکت را با «ماشینحساب» درمان کنند! مشاور اعظم که از قضا در آن جلسه نیز حضور داشت، گفت: «این کار، تنها چشمبندی است بر واقعیت. اگر سرمایه انسانی زیر چتر مالی برود، به یک حسابدار حقوقها و نگهبان دروازههای شهر تبدیل خواهد شد. نه پرورشدهنده استعداد، و نه محافظ فرهنگ.» ولی ازآنجاکه این وزیر، سفیر ویژه پادشاه فیلسوار بود، همه - حتی مترسک اصلی - ترجیح دادند بار دیگر گوشهایشان را تیز کنند و زبانهایشان را قفل. و شد آنچه باید میشد. ▪︎درسهای این تراژدی-کمدی: ۱. عنوانها دروغ نمیگویند، ولی گاهی حقیقت را میدزدند:میتوانی بر یک بطری خالی، برچسب «معجون رشد» بچسبانی، اما اگر محتوا هوا باشد، تشنگی را درمان نمیکند. ۲. ریشهها از ساختار مهمترند: میتوانی زیباترین نقشه باغ را بکشی، اما اگر ریشهها گندیده باشند، هر نهالی زرد میشود. ۳. ترس، خلاقیت را خاموش میکند - و شرکت را به گورستان ایدهها تبدیل میکند: وقتی تنها صدای مجاز، زمزمه با تختگاه باشد، نوآوری خفه میشود.
پایان داستان، پرسشی بود که از خواننده از مشاور اعظم کرد: «تو مشاور اعظم بودی، چرا ساکت ماندی؟» پاسخ مشاور این بود: «عزیزکم، مشاوره در چنین سرزمینی، شبیه پزشکی است در دورهای که بیمار فقط مسکن میخواهد—نه شنیدن علت عیب واقعی. گاهی فریاد زدن در طوفان، فقط خستگی میآورد؛ باید ناظر میماندی و درس میگرفتی و با زبان دیگری آنرا فریاد میزدی تا شاید به گوشی برسد.» ●این داستان، ساخته ذهن نویسنده است و هرگونه شباهت به افراد و سازمانهای واقعی، کاملا تصادفی است! آکادمی مشاوره مدیریت پیشرفت