دلم میخواست در آغوش بگیرمت، همانقدر گرم، همانقدر خیس همانقدر عزیز که بودی و هستی. دلم میخواست ماهیوار بلغزم میان بازوانت و آبی بیکرانت، نوازش دهد خوابهای خستهام را؛ من با تو با بلوط با این خاک پیمانی دارم. جانم فدایتان، قلبم برای شماست که هنوز میتپد.