از زمین یک قلوه سنگ بر می دارد،بدنش را کش می دهد و به شیشه ی مسجد پرتاب می کند.با صدای شکستن، نماز به مدت گفتن چند فوش میان الله و اکبر گفتن قطع می شود.بیرون را نگاه می کنند.تنها یک پسر را می بینند که با خنده فرار می کند.
صدای خنده اش در مسجد می پیچد و به گوش تک تک نمازگزاران سرک می کشد و به دنبال پسر کشیده می شود.
خنده با صدای پدر سگ،بی ناموس و هرزه همراه شده.
صدای پدر سگ با پسر به خانه می رود.صدای بی ناموس و هرزه راهشان را در کوچه ها گم می کنند.
پدرش در حیاط پای بساط تریاک نشسته،پسر را می بیند ولی اعتنایی نمی کند.سرش را پایین می اندازد و از وافور کام می گیرد.
صدای بی ناموس و هرزه در یک آجر کاهگلی گیر می کنند تا اینکه دستفروشان کنار خیابان دعوایشان شود و یکی به دیگری بگوید بی ناموس تا صدای بی ناموس قوت بگیرد و راهش را به سمت خانه ای ادامه دهد.
ولی هرزه در آجر کاهگلی می ماند تا کسی صدایش کند.
🔘 #کوهیار
@PhilosophyCafe ♨️