پیشنهاد رشوه به قشقایی ها برای خیانت به مصدق"

همان نماینده اصل چهار گفت: آقای قشقایی تو بهترین وضع را داری همه‌چیز هست. ببین ایلت، ملکت، مالت، قدرتت همه‌چیز. ما هم همه‌جور کمک می‌کنیم و ما به تو پنج میلیون دلار می‌دهیم و بعد هم تمام کارها را دست شما می‌گذاریم در جنوب و از وزرا هم هر چند نفر را که شما بگویید وزیر، هر کس را شما بگویید ما وزیر می‌کنیم. فقط زاهدی نخست‌وزیر بشود و شاه شاه و مصدق برود. گفتم آقایون من این‌کار را نمی‌کنم برای این‌که ما به مصدق قول دادیم و خانواده ما قریب پانصد سال است نمی‌گویم جلوتر در فارس هست. ما هیچ چیزی نداشتیم یک قولی داشتیم. فردا نوه، نتیجه، اولاد ما بگویند ما رفتیم پول گرفتیم و خیانت کردیم نمی‌آید. من خودم می‌میرم ولی نمی‌خواهم نسل آتی من خجالت بکشد. گفت خیلی خوب. عین این حرف را در آن‌جا به برادرهایم زده بود. یعنی محمدحسین و خسرو را سفیر خواسته بود. خسرو به محمدحسین گفته بود تو برادر بزرگ‌تر هستی جواب بده. گفته بود بدون جواب سؤال قبول نمی‌کنم. ولی بعد که من رفتم تهران سفیر به من گفت قشقایی بیایید و این‌کار را بکنید. شما شاه را قبول کنید و زاهدی را هم قبول کنید. اگر نکنید مال‌تان می‌رود، ایلتان می‌رود. گفتم آقا مالم می‌رود، ایلم می‌رود ناموسم می‌رود، جانم می‌رود ولی قولم نمی‌رود. همه این اتفاقات می‌افتد. مگر چند صد سال خا نواده ما باید این همه ملک داشته باشد. خدا هم که از نوع دنیایی نمی‌سازد. تا حالا دست ما بوده است حالا دست مردم باشد. من این‌کار را نمی‌کنم. آن‌ها هم نکردند. گفت خیلی خب. گفتم من منتظر همه‌چیز هستم ولی قول من برنمی‌گردد. من آمدم توی ایل. رفتم به مصدق همه این‌ها را گفتم. گفتم آقای مصدق اجازه بفرمایید من چهارصد پانصد نفر از قشقایی بیارم با خرج خودم در این‌جا باغ انجیر بزرگی است مقداریش را این‌جا توی شهر نگاه می‌دارم. این‌ها کودتا که کردند من نمی‌گذارم کودتای‌شان راه بیافتد. گفت نه آقاجان نه آقاجان. اگر شما این‌کار را بکنید نظامی‌ها دلخور می‌شوند. گفتم نظامی پدر شما را درمی‌آورد. گفت نخیر. خدا رحمت کند تقصیر نمی‌گویم سوءظن داشت حتی به ما هم سوءظن داشت.
🔻مصدق؟
🔺بله،همین فکر می‌کرد بنده می‌خواهم پانصد نفر را بیاورم خودم کودتا بکنم.ایشان را بردارم خودم بشوم در صورتی که اصلاً. گفتم پس بنده مرخص می‌شوم ولی یک عرضی بهتان می‌کنم. گفت چه است؟ عرض کردم که من می‌روم،شما را می‌گیرند،این بساط بهم می‌خورد شما را دو سه سال حبس می‌کنند،بعد آزادتان می‌کنند ولی پدر ماها را درمی‌آورند. ملک می‌رود، مال می‌رود، ناموس می‌رود جان می‌رود همه‌چیز ما می‌رود ولی من با شما هستم. گفت آقاجان این آرزوی من است. گفتم قربان به زودی به آرزوی‌تان می‌رسید. ما رفتیم ایل. که بعد شنیدید که یک فرستادند مصدق را بگیرند که نصیری را مصدق گرفت و کودتای اول به هم خورد.

✍️بخشی از مصاحبه ناصرخان قشقایی(١٢٧٨-١٣۶٢) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد،نوار دوم

❌لینک مصاحبه کامل ناصرخان قشقایی
https://t.me/iranianoralhistoryproject/869

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment