‍ یک مقدمه و تقدیم شخصی (2)
نویسنده: اسکات دی میلر
مترجم: علی فیضی
پس از تلاش زیاد، مجبور شدیم با واقعیت‌ها روبرو شویم. اگر بهترین درمانگران ویژگی یا الگوی کاری مشترکی داشتند، ما نمی توانستیم آن را ببینیم. به سهم خودم، فکر کردن به این را شروع کردم که تفاوت بین درمانگران چیزی تصادفی است. به هرحال، آن زمان، مجموعه داده‌های ما، با وجود بزرگ بودن، مقطع زمانی طولانی‌مدتی را در بر نمی‌گرفت. شاید، همانطور که اکثر اعلامیه‌های سلب مسئولیت سرمایه گذاری استاندارد می‌گویند: «عملکرد گذشته تضمینی برای عملکرد آینده نبود.» در واقع، شاید بهترین کار این بود که به نتایج یک درمانگر به عنوان یک سهام فکر کنیم که قیمت آن وابسته بسته به مجموعه‌ای عوامل، افزایش و کاهش می‌یابد. عواملی که همیشه با توانایی یا موفقیت واقعی سهام‌گذار مرتبط نیستند. اگر چنین بود این نتیجه را می‌شد از آن گرفت که از مطالعۀ درمانگران بسیار مؤثر چیزی نمی توان آموخت. آنها یک سراب بودند: چیزی که همه به آن اعتقاد داشتند، حتی می‌دیدند، اما در واقعیت وجود نداشت.
این پروژه پس از تبادل ایمیل با یک همکار و محقق شناخته‌شدۀ بین المللی متوقف شد. این شخص اظهار داشت: «کل ایدۀ "ابردرمانگران" برای حرفه‌ای‌های سخت کوش، کم دستمزد، کم بودجه و به طور واضحی از پا درآمده که همین حالا هم در معرض خطر فرسودگی قابل توجهی هستند مفهومی ناگوار است.» «"به اندازه کافی خوب" بودن باید به اندازۀ کافی خوب باشد.» و اگر یک رویداد تصادفی نبود، تحقیقات ما در همان نقطه رها می‌شد.
همانطور که در مقالۀ ما با عنوان «ابردرمانگران: راز موفقیت آنها چیست؟» بیان شد (میلر و همکاران، 2007)، من بعد از یک کارگاه آموزشی در اروپا در حال پرواز به خانه بودم. خسته از راه و گیر افتادن در صندلی وسط، با خوشحالی مجله‌ای را انتخاب کردم که توسط مهماندار در حال عبور پیشنهاد شده بود. مجله فورچون برای من جدید بود. پس از یک نگاه سریع، توجه من بلافاصله به مقاله ای با عنوان «چه چیزی برای عالی بودن نیاز است» جلب شد (کالوین، 2006). این کتاب تحقیقات روانشناس سوئدی کی. اندرس اریکسون را به نمایش گذاشته بود که در چشم عموم به عنوان «متخصص تخصص» شناخته می‌شد. او می دانست که چرا برخی ممتاز می‌شوند و برخی دیگر هرگز از مهارت صرف فراتر نمی‌روند. او تمام دوران حرفه‌ای خود را صرف تحقیق در مورد اقدامی کرده بود که خود تمرین عامدانه (DP) می نامید.
من هرگز نام او را نشنیده بودم. با این حال، وقتی به خانه می‌رفتم، مطمئن شدم که تا آنجا که بتوانم یاد بگیرم. بعد بهش زنگ زدم. من سال‌ها بود این کار را انجام می ‌کردم. هر زمان که سؤالی داشتم یا می خواستم بیشتر بدانم، مستقیماً به منبع مراجعه می کردم. به عنوان دانشجوی لیسانس، حتی مکاتبات گسترده‌ای با بی. اف . اسکینر داشتم و ابتدا برای انجام یک تکلیف کلاسی از او کمک گرفتم.
اریکسون پس از رد و بدل شدن گفتگوهای معمول گفت: «شاید بتوانید کمی در مورد رشته خود به من آموزش دهید.» باورش سخت است، اما هیچ متخصص بهداشت روانی هرگز با او تماس نگرفته بود. او از دانستن اینکه چقدر در میان متخصصان و محققان توافق کمی در مورد آنچه برای موفقیت در روان درمانی بیشترین اهمیت را دارد، متعجب شد. با اختلاف نظر بسیار، او مشاهده‌اش را گفت: «در اصل، این احتمال وجود دارد که فرد فرد رواندرمانگران به سختی بهبود عملکرد پیدا کنند.» مجبور بودم جلوی خودم را بگیرم که بلند بلند نخندم. او به‌عنوان یک فرد خارجی نسبت به حوزۀ ما، نمی‌دانست که اوضاع از چه قرار است؛ مطالعات بعدی نشان می‌دهد که نتیجه روان‌درمانی در طول دهه‌ها بهبود نیافته است، و نتایج فردی رواندرمانگر در واقع با افزایش تجربه کاهش می‌یابد (گولدبرگ و همکاران، 2016، گرمر و همکاران، 2022).
در پایان تماس اولیه ما، او تعدادی از مقالات را پیشنهاد کرد که می‌توانیم بخوانیم تا در مورد این موضوع سریع‌تر کار کنیم. بیشتر، او ابراز تمایل کرد که اگر بخواهیم در مورد کاربرد DP در حرفه خود تحقیق کنیم، به عنوان مشاور خدمت کند. در سال‌های بعد، آندرس به یک دوست و مشاور قابل اعتماد تبدیل شد که تشویق، نصیحت و نظرات انتقادی را در مورد کار و نوشتن ما ارائه کرد. با الهام و راهنمایی او، ما تحقیقاتی را در مجلات و مقالاتی در نشریات معتبر منتشر کردیم که نقشی را که DP در پرورش درمانگران بسیار مؤثر ایفا کرد، مستند کرد.

Comments

Be the first to add a comment