▪️روایتی از یک دیدار
🔻ده یازده ساله بودم. لوله های آب خانه مان ترکیده بود و نم داده بود به کف زمین و دیوارها. کارگر آورده بودیم کف زمین را بکند. کل لوله ها پوسیده بود. شده بود عینهو توری. فرش ها را جمع کرده بودیم و با مادر داشتیم با کارگرها سروکله می زدیم.
🔻زنگ خانه مان را که زدند اخمهایم رفت توی هم. شرایط مهمانداری نداشتیم. لباس نظامی نداشت اما آن قدر از فرماندهان سپاه دیده بودم که راحت می توانستم حدس بزنم او هم یکی از آنهاست. کمی با کارگرها خوش و بش کرد. یکی از کارگرها افغان بود. از وضعیت افغانستان و خانواده اش در مزارشریف پرسید.
🔻مادر عذرخواهی کرد که جایی برای نشستن و چیزی برای پذیرایی نداریم. خندید و گفت "اشکالی ندارد عادت دارم به خاک و خل"!
🔻با مادر دوتایی سر فرش را گرفتند و روی خاک ها پهن کردند. یک ساعتی نشستیم و صحبت کردیم. از حال و احوالمان پرسید و کم و کسری هایمان. خوش رو بود و خودمانی.مادر تشکر کرد و گفت خدا رو شکر همه چیز خوب است. همین که می آیید برایمان ارزشمند است.
🔻نامش را نپرسیدیم. اما آنجور که خودش را معرفی کرد تازه به سمت جدیدش منصوب شده بود و ازمان خواست هروقت نیاز داشتیم تماس بگیریم.
و اما امروز نیاز دارم دوباره بهمان سر بزند. دلهایمان بدجور پوسیده است.
#شهید_سپهبد_قاسم_سلیمانی
پ.ن: انگشتر اهدایی اش
📝 مهدی حیدری
@Fars_plus