شب همان روز دوباره آمد و شدها اوج گرفت. آوردند و بردند و کتک زدند .
زوزهی شلاق و فریاد شکنجه شدگان در بند پیچید، تا صبح شلاقها و کابل سنگین و سخت چون پتک آهنگری کار کرد و بر کف پاها فرود آمد و پوست و رگ و عصب را متلاشی کرد.
ابزار شکنجه به کار افتاد و تا صبح ، تا سپیدهی صبح ادامه داشت....
سپیده دختر نرگس آرام خوابیده بود .
نرگس با صورتی پر از درد و خشم به دیوار نیمه تاریک سلول چشم دوخته بود و آرام آرام سرودی را که نصرت دوست می داشت و به او یاد داده بود شروع به خواندن کرد و همهی بند با او هم آواز شدند :
بیا تا به یاد شهیدان خویش
که رفتند در راه عشق و امید
بدان اخترانی که افسون شدند
بدانسان به دامان صبح سپید
به پا کنیم پرچم خشم و کین
پی افکنیم زندگانی نوین
خروش ما برکند بنای بیداد
به سر رسد این نبرد آخرین
علی اشرف درویشیان/ سلول ۱۸
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing