اسطوره را باید با کلید استعاره فهمید؛ این پیشنهاد کلیدیِ جوزف کمبل، اسطوره‌شناس برجسته‌ی امریکایی است.

در اساطیر یونان می‌خوانیم که وقتی "پاندورا" به فرمان زئوس به زمین آمد، درِ سبویی که خدایان به او بخشیده بودند را از روی کنجکاوی و به اغوای آتنه، الهه‌ی دانایی و خرد، گشود. رنج‌های هولناک از سبو بیرون زدند و در چشم برهم‌زدنی سرتاسر زمین را فرا گرفتند. تنها "امید" در سبو ماند و خارج نشد. یونانیان به زبان استعاره می‌خواستند بگویند که هر گونه تلاش‌ورزی در راه فهم و پاسخ به پرسش‌های سهمگین و بنیادین بشری، می‌تواند ارمغانِ رنج و رنجوری به زیستن‌های اجتماعی باشد.

نیکوس کازانتزاکیس وقتی در کتاب "زوربای یونانی" بی‌رحمانه زوربا را، قهرمان قصه‌‌ی خود را، شاهدِ زبحِ زنِ بیوه در میان هلهله‌ی جمعیت می‌کند، از زبانِ او می‌پرسد که "جوان‌ها چرا می‌میرند؟ اصلا چرا انسان‌ها می‌میرند؟"
نویسنده نومیدانه پاسخ می‌دهد: "نمی‌دانم" و زوربا برآشفته فریاد می‌کند که پس در آن کتاب‌های لعنتی دقیقا از چه کوفتی نوشته‌اند؟
نویسنده آرام می‌گوید: درباره‌ی رنج و درد انسان‌هایی نوشته‌اند که نمی‌توانند پاسخ این سوالات را بیابند.

باید پذیرفت که سازوکار زیستِ روزمره در جهان نه بر اساس کوشش در پاسخ‌های بنیادین، که بر پایه‌ی یک بی‌خبری و سهل‌انگاریِ باشکوه و کارا است. در جایی و از قول جامعه‌شناسی وطنی خواندم که باید فرصتِ کروناییِ اندیشه در باب معنای زندگی را غنیمت شمرد، فرصتی که شتابِ جهان مدرن از ما دریغ ورزیده بود. من اما هم‌دل نیستم؛ فرآیند تفکر، نه یک عمل سرسری و نابه‌هنگام، که یک تلاش شبانه‌روزی و مداوم با ابزار خردورزی است. اگر نانوای محل، خواربار فروش بازار و کارمند بانک یک شب تصمیم بگیرند که زیادی پاپیچ کشف "معنای راستین زندگی" و "پرسش‌های کلان در فلسفه‌ی زیستن" شوند، بعید می‌دانم که دوباره ساعت خود را برای برخواستن در صبح کوک کنند. آنها ناامید و افسرده خواهند شد، همان‌گونه که خیل عظیمی از انسان‌ها در مواجهه با شر و پرسش در باب علل وقوع آن افسرده و پژمرده شدند. تنها عده‌ای اندک می‌توانند همزمان با گشودنِ سبوی پاندورا، حافظ ته‌مانده‌های "امید" باشند، حتا اگر بدل به حمالان رنج‌های هولناک و پرسش‌های سهمگینِ بی‌پاسخِ لعنتی گردند.
@darwinsabouri
#تفکر_پرسشگرانه #پادیادگیری #کوچینگ

Comments

Be the first to add a comment