‌
آن‌ که به خانه می‌رفت، کنار معرکه‌ای به تماشا ایستاد و پس از آن دیگر به سوی خانه نرفت. در معرکه چه دیده بود؟ آیا حقیقت را معامله می‌کردند؟ شنید که کسی به حقیقت سوگند می‌خورد! ...
او از کنار وسوسه‌ها می‌گذشت و روزی که سرانجام پا از شهر بیرون گذاشت، از شاعری شنید: "هوشیار باش که حقیقت را از زبان چه کسی می‌شنوی. حقیقت را می‌توان به دل خواه با کلمات تغییر داد. چنان دل‌خواه که دیگر حقیقت نباشد." جوان از شهر بیرون رفت؛ اما می‌دانست که شهر از یاد او بیرون نخواهد رفت!

🖌 بهرام_بیضایی
📕 حقیقت و مرد دانا

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment