🖋 رویدادها، شیوههای عمل و نتایجی که علوم را تشکیل میدهند، هیچ ساختار مشترکی ندارند؛ به عبارت دیگر هیچ مؤلفهای وجود ندارد که در تمام پژوهشهای علمی مطرح باشند، اما در هیچ جای دیگر وجود نداشته باشند. توسعههای خاص (مانند براندازی کیهانشناسیهای حالت ثابت و کشف ساختار دیانای) مشخصههای متمایزی دارند و اغلب میتوانیم توضیح دهیم که چرا و چگونه این مشخصهها به موفقیت منجر شدند. اما همۀ این اکتشافات را نمیتوان به طور یکسان شرح و توضیح داد، و اگر شیوههای عملی که در گذشته مورد توجه [دانشمندان] بوده، به آینده تحمیل شود، ممکن است ویرانی به بار آورد. یک پژوهش موفق از استانداردهای عمومی پیروی نمیکند؛ گاهی بر این فوتوفن و گاهی بر آن فوتوفن متکی است؛ حتی کارهایی که موجب پیشرفت میشوند و استانداردهایی که ملاک پیشرفت را تعیین میکنند، همواره برای خود پژوهشکنندگان شناختهشده نیستند. ... یک نظریه در باب علم که استانداردها و مؤلفههای ساختاریای را برای «تمام» فعالیتهای علمی تعیین میکند و آنها را با ارجاع به "عقل" یا "عقلانیت" تصویب میکند، ممکن است افرادی را که بیرون از آن فعالیت پژوهشی هستند، تحت تأثیر قرار دهد، اما این نظریه برای مردمی که با مسئلۀ پژوهشی خاصی درگیر هستند، یعنی دانشمندان، بسیار خام و ناپخته است.
🖋 یکی از پیامدهای این تز [که بالا توضیح داده شد] این است که موفقیت علمی را نمیتوان به سادگی تبیین کرد. ما نمیتوانیم بگوییم: "ساختار هستۀ اتم کشف شد: چون مردم کارهای «الف»، «ب»، «ج» و ... را انجام دادند" و کارهای «الف» و «ب» و «ج» شیوههایی باشند که میتوان آنها را مستقل از کاربردشان در فیزیک هستهای فهمید. تمام آنچه ما میتوانیم انجام دهیم این است که یک شرح تاریخی دربارۀ جزئیات ارائه دهیم؛ شرحی که شامل شرایط اجتماعی، اتفاقات تصادفی و ویژگیهای شخصی افراد باشد.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند
📚@philosophycafe