رو به پنجره‌ی بسته‌ی اتاقم،
مبهوت ایستاده‌ام؛
جایی برای خنده می‌خواهم،
جایی برای گریه؛
اینجا هوا کم است.
بیا حرفی بزن،
برایم از بلوط و زاگرس و بارانش بگو...
من دلم میان این قفس گرفت!
تو کجای دنیا مشغولی که صدایم را نمی‌شنوی؟!
مگر دستهایم راه را اشتباه رفته‌اند؟!
مگر دیدگانم مسیر آسمانت را گم کرده‌اند؟!
من که با صد زبان ترا می‌خوانم
چرا "بنگر، مرا ببین" ات را نمی‌شنوم؟!
خسته‌تر از زنجیر بسته شده بر پای اسیران،
بی رمق تر از در‌های سرد و سنگین زندان،
من منتظرم با بهار؛
دنیا، با رختی نو،
عروسی چشمه و کوه را
با نوای کمرکولی‌ها تبرک کند!
من منتظرم...
منتظرم نگاهم کمی...!
۱۴ اسفند ۱۳۹۸
بهاره قادری

Comments

Be the first to add a comment