☝️☝️حاکم با سوارانش به خانهی پدر خاتون رفتند و در زدند. خاتون در را باز کرد و حاکم با دیدنش یک دل نه صد دل عاشقش شد. خاتون را خواستگاری کرد تا با خودش به شهر ببرد و در دل هفت قلعه همسر خود کند.
خاتون که هر روز همراه پرندهها، حیوانات و باد به کمک مردم میآمد و نمیتوانست از اهالی روستا و خانواده اش دور بشود، به حاکم گفت: "من دختر جنگل، روستا و این خانهام .نمیتوانم در قلعه زندگی کنم، نمیتوانم زنت شوم." خداحافظی کرد و در را بست.
حاکم که تا آن روز از هیچ کس جواب رد نشنیده بود حسابی عصبانی شد و تصمیم گرفت هرجور شده با خاتون ازدواج کند. اول برای پدر و مادر خاتون، طلا، الماس و ابریشم فرستاد اما انها هدیههای حاکم را پس فرستادند و گفتند: دخترمان تو را به همسری نمیخواهد به زور شوهرش نمیدهیم.
بعد از ریشسفیدهای روستا خواست تا واسطه شوند و خبر بدهند اگر خاتون زنش شود دیگر از روستاییان مالیات نمی گیرد. اما ریش سفیدها و مردم روستا گفتند خاتون امید ماست و دخترمان را به زور شوهر نمیدهیم.
حاکم رفت سراغ رمال شهر و گفت: سحری و جادویی بکن تا خاتون را بیاورم هفت قلعه و زنم بشود.
رمال گفت: باید خاتون را سه شنبه آخر سال که همه در حال تمیز کردن خانه هایشان هستند شبانه بدزدی موهای بلندش را بچینی و بعد او را درون چاه بیندازی تا وقتی آبها از آسیاب بیفتد و همه خاتون را فراموش کنند آن موقع میتوانی او را با خود به هفت قلعه ببری.
شب چهارشنبهسوری وقتی همه خانه هایشان را می شستند و میرُفتند تا بهار بیاید و سال نو را شروع کنند، خاتون لباس سرخ به رنگ آتشاش را پوشید و گیس سیاهش را بافت و و رفت میان کوچهها تا برای اهالی آواز بخواند. رمال پیر بدو بدو خود را به خاتون رساند و گفت: "خاتون! خاتون! چه نشستهای که چهارشنبه شده و چاه خانهی ما آبی ندارد تا خانه را بشوریم و بهار میهمان دعوت کنیم. مادرم پیر و مریض است و پدرم نانوا بود که موقع آتش زدن تنور افتاد و سوخت. دستم به دامنت خاتون بیا و کمک کن تا چاه خانه ما هم بجوشد و آب و شادی به خانه ما بیاورد.
خاتون همراه رمال به سمت خانهای در دل جنگل رفت. خانهای تاریک و قدیمی. نه نوری، نه سویی و نه صدایی. وقتی خاتون رسید سر چاه ، حاکم از پشت درختی خشکیده آمد بیرون و گیسهای خاتون را برید و خاتون را با ریسمان بست و انداخت توی چاه و در سنگی چاه را گذاشت.
خاتون وقتی در چاه تاریک به هوش آمد، خواست آوازی بخواند تا اهالی روستا صدایش را بشنوند و به کمکش بیایند. اما دید صدایی که از گلویش در میآید صدای نالهی شبگیر است نه آواز بهار. با خود فکر کرد باید راهی پیدا کند و خودش را از دل سیاه چاه نجات بدهد.
راهش را گرفت و رفت تا ببیند انتهای چاه خشک خانهی رمال به کجا میرسد؟ رفت و رفت تا به یک چاه سفید رسید که کنار آسیابی بود. مرد جوان گندم و برنج را آرد میکرد تا مردم برای عید آرد داشته باشند نان شیرمال بپزند.
وقتی رفت کنار چاه تا یک سطل آب بردارد و دست و روی آردیاش را بشوید، صورت چون ماه خاتون را دید. طنابی انداخت و او را بیرون کشید.
خاتون ماجرای رمال و حاکم را برای مرد جوان تعریف کرد و گفت اگر حاکم بیاید دنبالش و رد او را بگیرد و به اینجا برسد آسیابان را اسیر میکند، باید نقشهای بکشند و اهالی را جمع کنند تا بتوانند حاکم را شکست بدهند.
خاتون برای مرد جوان گفت که وقتی حاکم گیس سیاهش را بریده دیگر جز نالهی شبگیر نمی تواند آوازی بخواند و باید دوباره به درون چاه برگردد تا برای او دردسری نسازد.
مرد آسیابان فکری کرد و گفت، باید لشکر داشته باشیم که جنگنجویانش نان می خواهند تیر و کمان میخواهند. باید قبل از آمدن بهار اهالی را با نان و تیر و کمان به جنگ حاکم بفرستیم. تو در چاه بمان، من امشب باید کیسههای آرد را به روستا ببرم، میروم، سر و گوشی آب می دهم و میآیم.
آسیابان کیسهها را روی گاری گذاشت و با اسب سفیدش به روستا رفت. پدر و مادر خاتون فانوس به دست دنبالش می گشتند. مردم هم در کوچهها و کنار رودخانه و جنگل دنبال خاتون بودند.
آسیابان جوان رفت خانه ایاز شکارچی و کیسه آردش را گذاشت روی پله و گفت: اگر خاتون را دزدیده باشند که برکت و بهار روستا را ببرند چکار میکنی؟ تیر و کمانات را بر میداری به جنگ دزدها بروی؟ ایاز گفت: تیر و کمانم را میآورم. آسیابان گفت: گوش به گوش، دهان به دهان به اهالی خبر برسان هر کسی می تواند نان و تیر و کمان بردارد. یک مجمع نان ، نمک، اسفند و سرمه بگذارد روی پله ی خانهاش.
خبر سینه به سینه، گوش به گوش بین اهالی روستا پیچید. وقتی ماه بالای طاق آسمان رسید روی هر ایوان یک مجمع نان و نمک و اسفند و سرمه بود.👇👇