بردگی و بربریت
 
محمدامین مروتی
 
شعار مارکسیسم این بود: "یا سوسیالیسم یا بربریت". این گزاره ناظر به این مضمون بود که استثمار عین بردگی است و سرمایه داری نظامی استثمارگر است و سوسیالیسم در پی محو استثمار است. اما حاصل کار طرفداران این شعار، بربریت و بردگی بود. تفکر و خلاقیت و امیال فردی، جایش را به صلاحدید و عقل رهبران حزبی داد. تملق و نزدیک شدن به قدرت، جای تفکر خلاق را گرفت. کاردانی و کارشناسی و شایسته سالاری، جایش را به تعهد به حزب و ایدئولوژی داد و حاصل همه این ها بربریت بود. با تخریب معانی کلمات و محتوازدایی از آن ها شروع کردند. فردگرایی معادل خودخواهی و سودجویی فردی شد. پول به عنوان معیار ارزش ها تحقیر شد. در حالی که پول یکی از شگرف ترین اکتشافات و پیشرفت های تمدنی را موجب شده است. پیدایش پول امکانات و فرصت های انتخاب بیشتری به انسان داد و این انتخاب ها را تسهیل و تسریع کرد. و انسان چنان که اگزیستانسیالیست ها می گویند به میزان انتخاب هایش، انسان تر می شود. در حالی که سوسیالیسم این امکانات را از انسان سلب می کند و به جای مردم همه انتخاب ها را می کند. این که مردم چه نیازی دارند و چه باید مصرف کنند؟ کجا بروند و مسکن شان چگونه باشد؟ و این بدان دلیل است که هر کس اقتصاد را در دست داشته باشد، سبک زندگی مردم را هم به دست خواهد گرفت که چگونه بیندیشند و چگونه زندگی کنند  و چه چیز را دوست داشته باشند و از چه چیز بدشان بیاید. حق ندارند از عقل و سلیقه خود استفاده کنند و خلاصه عدم استقلال اقتصادی، انحصاری همه جانبه را بر اتباعش اعمال نماید.
الکسی توکوویل و لرد اکتون نیز قول مشابهی داشتند که سوسیالیسم یعنی بردگی. برده کسی است که اختیار زندگی و سرنوشت خود را ندارد. اکتون می گفت:
"اگر بخواهم سوسیالیسم را در یک کلام توصیف کنم می‌توانم بگویم شکل جدیدی از نظام سرف‌داری است."
 مبنای لیبرالیسم خلاقیت و تفکر فردی است. لیبرالیسم فرد را به رسمیت می شناسد و زمینه را برای بالفعل نمودن استعدادها و ابتکارات فردی فراهم می سازد و نتیجه آن تمدن سازی است. رقابت سالم و سودمند بوده است که تمدن امروز ما را ساخته است. توکویل در 1848 می نویسد دموکراسی فضای رشد و توسعه خلاقیت فردی را گسترش می دهد در حالی که سوسیالیسم فردیت او را می کشد و به عدد تبدیل می کند.
ریشه های مشترک فکری نازیسم و سوسیالیسم:
در آستانه ظهور نازیسم و فاشیسم و بعد از آن، تبلیغات وسیع چپ بر این نکته متمرکز شده بود که نازیسم واکنشی به ظهور و پیشرفت اندیشه سوسیالیستی بوده است. و در نتیجه این تبلیغات، اینکه نازیسم واکنش سرمایه داری به شیوع سوسیالیسم بوده، در بخش وسیعی از از احزاب چپ و راست، جا افتاده بود. در حالی که آنچه در آلمان هیتلر را بر سر کار آورد، دست کم گرفتن نازیسم و ملی گرایی از سوی سوسیالیست ها و کمونیست ها و تفرقه در اپوزیسیون بود که موجب نومیدی مردم و رسیدن فرصت به نازیسم شد. نازیسم از پلکان دموکراسی بالارفت و سپس آن را به زمین انداخت تا کس دیگری نتواند از آن به بام حکومت برسد و این نتیجه ناخواسته ای بود که اپوزیسیون سوسیالیست هم در تحصیلش مشارکت غیرعمدی داشت. البته هایک به این اهمال اپوزیسیون تاکید زیادی ندارد بلکه تاکیدش بر بن مایه های مشترک فکری نازیسم و سوسیالیسم است که همانا اندیشۀ تمرکزگرایی و هدایت گری جامعه توسط دولت یعنی رواج ذهنیت سوسیالیستی در بخش بزرگی از مردم بود. اسوالد اشپنگلر لیبرالیسم را با صفت "شیطان بزرگ" توصیف می کرد.
هایک می گوید پاره ای از رهبران فاشیسم پیشینه سوسیالیستی داشته اند. کسی مثل هیتلر خود را سوسیالیست واقعی می داند ولی هرگز ادعای ارائه لیبرالیسم راستین را نداشت. زیرا وجه مشترک نازیسم و کمونیسم تنفر از تمدن لیبرال غربی است. تبلیغات ضد سرمایه داری در میان نازی ها رواج کامل داشت و نفرت از یهودیان به میزان زیادی ناشی از این بود که آنان را مروج سرمایه داری می دانستند. 
منبع:
راه بردگی، فریدریش فون هایک، ترجمه فریدون تفضلی و حمید پاداش، نگاه معاصر

Comments

Be the first to add a comment