دارم نگاه میکنم و چیزها در من میروید. در این روز ابری چه روشنم. همهی رودهای جهان به من میریزد. به من که با هیچ، پر میشوم. خاک، انباشته از زیبایی است. دیگر چشمهای من جا ندارد. چشمهای ما کوچک نیست. زیبایی کرانه ندارد. در زمانهی ما نگاه کردن نیاموختهاند و درخت، جز آرایش خانه نیست و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب، راه نمیرود و از پرواز کلاغی هشیار نمیشود و خدا را کنار نردهی ایوان نمیبیند و ابدیت را در جام آبخوری نمییابد. در چشمها شاخه نیست. در رگها آسمان نیست. در این زمانه درختها از مردمان خرمترند. کوهها از آرزوها بلندترند. نیها از اندیشهها راستترند. برفها از دلها سپیدترند. میان این روز ابری، من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان، صدا خواهم کرد و چشم به راه صدایت خواهم ماند و در این درهی تنهایی، تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.