یونگ مسیح را نماد "خویشتن"(self) می داند اما "خویشتن" را به معنای انسان کامل تعریف نمی کند. خویشتن سَرنمونی است که در پی وحدت کامل اجزای روان است. یعنی در پی کامل شدگی است بی آن که بدان دست یابد. به قول مولانا می داند انسان کامل "یافت می نشود" و در عین حال آرزوی رسیدن به او را دارد بی آنکه بدو برسد. در واقع در جستجوی خویشتن کار انسان حل تضادها و تبدیل شان به وحدت است ولی اسن تضادها تمامی ندارند.
این مشابه سخن پوپر است که می گفت زندگی حل مسئله است و مسائل پایان ندارند. یعنی زیبایی و خوشی زندگی در حل منطقی و معقول مسائل است. در چالش دائمی و البته معقول با مشکلات است. فقدان مشکل، جز بطالت و افسردگی نمی آورد. بهشت بی چالشی که مومنان تصویر کرده اند-اگر تاویل معقول نگردد- جای کسالت باری است. لذا کسانی چون ملاصدرا به تاویل معنوی آن می پردازند.
باز این شبیه سخنی است که می گوید زندگی را باید به چشم مسافرت دید نه رسیدن به مقصد و زندگی خوب آن است که از مسیر لذت ببری و ذهنت در مقصد نباشد.
همینطور این مضمون با ایده اگزیستانسیالیستی انتخاب و انسان شدن نزدیک است. اگزیستانسیالیست ها می گویند انسان تنها موجودی است که ماهیت و محتوای خود را می سازد و این ساختن بستگی تام و تمام به انتخاب های خوب و پذیرش مسئولیت این انتخاب ها دارد. هر چه بیشتر انتخاب کنیم، آدم تر می شویم.
همچنین این سخن مشابه کلام متون دینی است که می گویند انسان در ابتلا و امتحان آفریده شده تا خیر و شر را از هم تمیز دهد و خیر را برگزیند: وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً: و شما را به بد و نيك، مىآزماييم (سوره أنبياء آيه 35)