🖋 با تلفیق کیهان‌شناسی ارسطویی و الهیات مسیحی، تصویر قرون وسطی از جهان شکل گرفت. زمین، یک فلک مرکزی ثابت انگاشته می‌شد که با افلاک آسمانی هم‌مرکز، احاطه شده بود. در نظریۀ بطلمیوس، سیاره‌ها در حرکت خود از مسیرهای دایره‌ای‌شکل پیروی می‌کردند که مراکز آن‌ها به افلاک «حرکت بخش» متصل بود. از آن‌جا که اجرام سماوی، کامل و فسادناپذیر تلقی میشدند، باید در حرکت خود از کامل‌ترین شکل‌ها، یعنی دایره پیروی می‌کردند. این طرحِ زمین‌مرکزی به سادگی به تصویر درمی‌آمد و با تجربۀ عرفی از ساکن بودنِ زمین، مطابق بود. در این‌جا، موقعیت مکانی [زمین] و تقدیر [انسان] بر یکدیگر انطباق می‌یافتند. انسان موجودی بی‌همتا انگاشته می‌شد و از نظر موقعیت مکانی و اهمیت در مرکز قرار داشت.

🖋 ساحت الوهی، کامل‌تر و جامع‌تر بود و از نظر جغرافیایی و متافیزیکی از نظام خلقت جدا شمرده می‌شد. در این طرح فراگیر، هر موجود از بزرگترین تا کوچک‌ترین، از مقام و غایتی خاص در سلسله‌مراتب واقعیت برخوردار بودند: خداوند، سیارات، فرشتگان، مردان، زنان، حیوانات و گیاهان. همه چیز در آرایشی منظم در طرحی کامل و یکپارچه جای داشت. بر این اساس، این جهان، جهانی قانونمند بود، اما قوانین آن، قوانین اخلاقی به شمار می‌آمد نه مکانیکی. علم جدید موجب شد تا این تصویر از جهان که در قرون وسطی ارائه می‌شد، زیر سؤال رود.
... تا مدت‌ها تقدیر [روحانی و] معنوی، به قدری از روابطِ زمانی و دنیوی مهم‌تر تلقی می‌شد که جهان به مثابۀ تمثیلی بزرگ به شمار می‌آمد که راز اصلی‌اش، معنای دینی آن بود نه عملکرد یا علل آن.

📚 از کتاب «دین و علم»، نوشتۀ ایان باربور 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment