⭕️ بازهم قصه ناتمام کودکان کار/ افزایش کودکان کار با شیوع کرونا

🔹دستان کوچکش روغنی و سیاه و پیشانی‌اش زودتر از آنچه که باید چین و چروک برداشته است، سنش شاید به 12 سال برسد و با آن قد و قواره کوتاه و کوچک به زحمت ماشین در حال تعمیر را کنار دست اوستا کنجکاوانه می‌کاود، برای تعطیلات تابستانی و یاد گرفتن مهارت نیامده و قصه‌اش هم مربوط به 70 سال قبل نیست که به همراه پدر آمده باشد تا پیشه پدر را بی‌آموزد.

🔹پسرک در دوران سال 1399 درست زمانی که قیمت اجناس ساعت به ساعت تغییر می‌کند زندگی می‌گذراند، در دورانی که هم‌ سن و سال‌‌هایش دقیقا کودک نامیده می‌شوند و ناز و نوازش دریافت می‌کنند و او باید آچار و تایر جابه جا کند.

🔹برای دل خوشی و بازیگوشی هم کار نمی‌کند، دقیقا با جثه کوچکش بار گران زندگی را به دوش می‌کشد، دقیقا غروب به غروب برای خانه رفتن این پا و آن پا می‌کند و پول ناچیز شاگردی را می‌شمارد که آیا می‌تواند با آن پول‌های روغنی سیاه برای مادر و دو خواهر و یک برادر کوچک‌تر از خودش میوه‌ای، نانی، قندی یا شکری بخرد؟!

🔹او کودک همراه پدر که طعم صدای در گلو انداخته با ابهتش را در راسته بازار حس کند نیست، دوران تغییر کرده است و این روزها 12 ساله مردم در حال آموختن مهارت برای شروع زندگی شاید در سن 15 سالگی نیست آن دوران گذشت، حتی جثه کودکان امروز هم با دیروز تفاوت دارد و آن‌ها واقعا یک کودک هستند و بار زندگی برای آنها زیادی سنگین است.

🔹برای همکلام شدن با او اصرار بسیاری کردم و از اینکه نامش جایی عنوان شود یا از کار و کاسبی دورش کنند به شدت واهمه داشت و با هزار قسم و آیه راضی به صحبتش کردم، با همه وجود سعی می‌کرد صدایش مردانه به نظر برسد شاید برای اینکه بتواند از پس آدم بزرگ‌های اطرافش بربیاید

🔹 حدود 13 ساله بود، پدرش به دلیل اعتیاد از خانه رفته و گاهی به ظاهر برای ملاقات آنها و در باطن برای پیدا کردن پول یا اسباب و اثاثیه منزل سر و کله‌اش پیدا می‌شود و بعد هم می‌رود و باز هم پسرک باید مخارج زندگی را در کنار مادرش که برای نظافت خانه‌های مردم می‌رود، تامین کند.

🔹کنارش گل و بلبل نیست، دست نوازش صاحب کار به رسم جوانمردی و نگاه‌های مهربان اهالی به عنوان بزرگ مرد کوچک هم نیست این‌ها انگار به قصه‌ها سفر کرده‌اند، کنارش هیچ نگاهی نیست، تردد افراد لاابالی، مصرف کننده مواد مخدر یا افراد بی اعتنا به وضعیت او به عنوان کودک است که خودنمایی می‌کند.

🔹با هر نگاه هر کدام از این آدم‌ها انگار ذره‌ای از آرزوها و نشاط کودکی‌اش به یغما می‌رود.

🔹با دستان روغنی پیشانی عرق کرده‌اش را پاک می‌کند و آرام می‌گوید: از آخرین باری که با بچه‌ها در کوچه گل کوچیک بازی کردم چیزی به یاد ندارم.

🔹نگاهی به اوستایش می‌کند و با ترس می‌افزاید: شب‌ها آنقدر خسته‌ام که از بی‌هوش می‌شوم و جانی برای بازی کردن ندارم.

🔹تقریبا از سن 9 سالگی در مکانیکی کار کرده است و به نظر خودش دیگر اوستا شده، اما معتقد است به خاطر سنش روی حرفش حساب نمی‌کنند، وقتی از شهربازی و دوچرخه سواری و بازی‌ها تفریح کودکانه می‌پرسم و با لحنی مثلا مردانه البته با لبخند می‌گوید: من بزرگ شده‌ام و مردم خانه هستم بازی دیگر از سن من گذشته، لبخندش شاید بتوان گفت تلخ‌ترین لبخند است و انگار او مجبور شده که همه کودکی و استعدادش را برای مقابله با مشکلات زندگی فراموش کند، آن هم زندگی که امروز یک فرد تحصیل کرده شاغل میان سال به سختی می‌تواند از پس آن بر بیاید.

🔹او شاید با همه خطرهای اطرافش با وجود همکلام شدن با افراد مختلف که تخلف‌های گوناگونی انجام می‌دهند و زندگی در محله‌ای که انواع آسیب‌های اجتماعی در گوشه و کنار آن دیده می‌شود شرایط نسبتا مناسب‌تری نسبت به کودکانی دارد که در کارگاه‌های پنهان از نظر مردم در گوشه‌ای از این شهر مشغول به کار هستند یا کودکانی که بی‌دفاع اند و در دامن یک زن متکدی و گرمای تابستان به خواب عمیق عجیب فرو رفته‌اند.

ادامه گزارش در لینک زیر↙️

fna.ir/eywamn

✅ @markazifarsnews

Comments

Be the first to add a comment