متن زیر را دوستمون فرستادن تا از طرف ایشان در کانال قرار بگیرد.
@Dmoie«تو فقط دهنت را ببند، عقاید محکمت را نگو؛ بیا با مفروضات من کمی دورتر برویم، از اینجا ببین که رهگذرها چه می بینند ما را از پشت پنجره، دو تا آدم در حال مکالمه؛ از آن ور خیابان دو نفر که معلوم هم نیست حرف می زنند، از پنجره خانه آن طرف جنسیت مان هم به سختی معلوم می شود؛ خفه شو و ببین هنوز فواصل فیزیکی تو را کوچک و خواصت را کم می کنند، دوست داری فکرهای بزرگ کنی، باشد؛ این فیزیک را در نظر بگیر و بفهم که باید از مشتقات آن مثل زمان و فاصله بگذری و بعد رویایت را اینقدر آب بدهی و جلوی آفتاب بگذاری تا سبز شود؟ آیا نمی بینی رویایت فقط بزرگ شده و در سرت نمی گنجد بی آنکه سبز شده باشد؟ گمشو و از آسیب زدن به من که خودم درخت خشک بزرگم روی دستم مانده، دست بردارد؛ قهوه و کافه برای زمانی بین دو جان- کندن است، نه نه! من از تو نمی خواهم واقع بین باشی؛ عکس این، می خواهم در جایی که می بینی، واقع شوی و مرا اینقدر درد رویا ندهی، من هم رویا- خانه ای آن بالا تو سرم دارم؛ هفت قلم، از درختچه های نوپا تا درختانی سالخورده و عظیم؛ می خواهی خانه را با رویاهایش از سرم بکنم و به تو بدهم؟ از رویاهای تو زیباتر دارم، بزرگ تر دارم؛ دست نیافتنی تر دارم، بیا همه اش مال تو! زبان به دندان بگیر و ببر، بگذار به فکر فردا جمعه ام باشم، بگذار این اداره رویاها یک روز را تعطیل باشد».
هادی پاکزاد
@PhilosophyCafe♨️