📃 فتح باغ
شعر: فروغ فرخزاد
دکلمه: نیکی کریمی
آن کلاغی که پرید
از فرازِ سرِ ما
و فرو رفت
در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی،
پهنای افق را پیمود،
خبر ما را
با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهٔ سردِ عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهی بازیگرِ دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند،
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوندِ سستِ دو نام
و همآغوشی در اوراقِ کهنهٔ یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایقهای سوختهٔ بوسهٔ تو
و صمیمیتِ تنهامان، در طراری
و درخشیدنِ عریانیمان
مثلِ فلسِ ماهیها در آب
سخن از زندگی نقرهای آوازیست
که سحرگاهان، فوارهٔ کوچک میخواند
ما در آن جنگلِ سبزِ سیال
شبی از خرگوشانِ وحشی
و در آن دریای مضطربِ خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوهِ غریبِ فاتح
از عقابانِ جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه میدانند
همه میدانند
ما به خوابِ سرد و ساکتِ سیمرغان،
ره یافتهایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing