🖋 بسیاری از اوقات، شواهدی که یک نظریه را رد میکنند، تنها به کمک یک [نظریۀ] بدیل ناسازگار [با نظریۀ پذیرفتهشده] آفتابی میشوند. این توصیه (که سابقۀ آن به نیوتن بازمیگردد و امروزه هم بسیار عمومی است) که میگوید تنها زمانی باید به سراغ [نظریات] بدیل برویم که شواهد، نظریۀ به طور عمومی پذیرفتهشده را نقض کرده باشند، شیپور را از سر گشادش میدمد. همچنین برخی از مهمترین ویژگیهای یک نظریه به وسیلۀ تضاد [با نظریات دیگر] به دست میآید، نه به وسیلۀ تحلیل [خود نظریه]. دانشمندی که تمایل دارد محتوای تجربی دیدگاههایی را که پذیرفته، بیشینه کند و میخواهد آنها را تا آنجا که میتواند بفهمد، باید دیدگاههای دیگر را [که متضاد با دیدگاه خودش است] مدنظر داشته باشد؛ به خاطر همین او باید روششناسی تکثرگرایانه را اتخاذ کند. او باید اندیشهها را نه با "تجربه" بلکه با اندیشههای دیگر مقایسه کند و باید سعی کند دیدگاههایی را که در این رقابت شکست میخورند اصلاح کند؛ نه اینکه آنها را دور بیندازد.
🖋 اگر چنین مسیری را دنبال کند، او نظریاتی را که در مورد انسان و کیهان در سفر آفرینش، یا در پویماندرس [= از متون هرمسی] یافت میشوند، نگه خواهد داشت و آنها را ارزیابی خواهد کرد و از آنها برای سنجش موفقیت نظریۀ تکامل و دیگر دیدگاههای "مدرن" استفاده خواهد کرد. او ممکن است [از این طریق] کشف کند که نظریۀ تکامل آنقدرها هم که به طور عمومی فرض میشود خوب نیست و باید تکمیل شود و یا به طور کامل با یک مدل اصلاحشدۀ سفر پیدایش جایگزین شود. ... پلوتارک یا دیوگنس لائرتیوس، و نه دیراک یا فوننویمان، مدلهایی برای ارائۀ معرفتی از این جنس هستند که در آن تاریخ علم، جزئی جدانشدنی از خودِ علم میشود -این نوع از معرفت هم برای رشد بیشتر علم و هم برای محتوادار کردن نظریاتی که علم در هر زمان خاصی حاوی آنهاست، ضروری است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند
📚@philosophycafe