مزدی که به دست نمی‌رسد
رنجی‌ست که جان را به نسیه برده
و پیش‌فروش کرده است.
درد، زنی‌ست
که تا ارزان تمام شود
سرطان را پنهان می‌کند.
دودِ خیابان می‌خورد
کودکِ گرسنه‌ای که
از مدرسه وامانده.

دنبالِ نامِ خود
در قبض و سررسیدِ بدهکاری‌ام
و نانم را با زباله‌گردها تقسیم می‌کنم،
با مردمی که زخم‌های‌ِشان
از پارگیِ پیراهن‌ِشان پیداست.
گریه امانم را بریده...

تو چه می‌دانی
طاقت کی فرومی‌ریزد؟
که بر باد می‌رود؟
و چرا دست‌ها، باید که مشت شود
تویی که این شعر را
در سطلِ زباله می‌اندازی.

«ا.ز.ل»

#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment