🔘برساختههای دروغی که دنیا را تکه تکه میکند🔘(2)
📍این دو عنوان [لیبرالیسم و محافظه کاری] در اصل دو دیوار رو بهروی هم بود. دو قطب متعارض با هم تلقی میشدند که البته غلط هم نیست. در بدایت امر لیبرالسم شاخ در شاخ یا جبهه به جبهه محافظهکاری بوده است که یک قالب در عقلورزی در آزادی و ابداع و پیشرفت بوده یا حداقل در ظاهر همچنین تعریفی داشتهایم. محافظهکاری هم مدافع حفظ میراث گذشته و مقابله با این آزادیخواهی و پیشروی بوده است. اما مقداری که دقت کنیم و موشکافانه تر به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از این قرار است، آن آزادی که لیبرالهای اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم و مشخصا مکتب اسکاتلند از آن دفاع میکردند، عمدتا متمرکز بر آزادی اقتصادی و شغل و بیشتر چیزهایی در این حوزه بود. آنها رهایی از قید و بندهای فرهنگ، مذهب، سنت و ... خیلی تبلیغ نمیکردند. از طرفی الان وقتی نگاه میکنید میبینید روایتهایی از لیبرالیسم و آزادیخواهی تقریبا وارونه این است، یعنی آزادی را در عرصه سیاست و فرهنگ و دین و ... به شدت تبلیغ میکنند، اما در اقتصاد اینگونه نیست. دست کم لیبرالیسم در معنای آمریکایی خواهان این است که دولت شش بند اقتصاد را ببندد و با گرفتن مالیاتهای سنگین و کنترل تولید کنندهها مبالغ انبوهی را به صندوق بریزد تا از آن برای حمایت از لایههای پایین دست جامعه استفاده کند. بنابراین الان مفاهیم لیبرالیسم و محافظهکاری را در هم ریخته علاوه بر اینکه محافظهکاری هم شاید هیچ وقت در این قابل خلاصه شدن نبوده که ما همیشه با نوآوری مخالفیم و درواقع میخواهیم روی سنتها و آنچه میراث بشریت است بایستیم. بسیاری از محافظهکاران حرفشان این است که ما نمیتوانیم در هیچ نقطهای از دنیا نباشیم و پا در هوا باشیم، بلکه باید در جایی مستقر باشیم. آن استقرار هم همان سنت و تجربه و میراث بشری است. اما مستقر بودن در آن به معنای خیمه زدن روی آن نیست بلکه به این معنی است که باید یک جایگاهی داشته باشید و بعد شروع کنید و لایهها و خطوطی از آن که جواب نمیدهد و کژکارکرد است را اصلاح کنید.
☑️بنابراین از یک طرف محافظهکاری اکنون میتواند اینگونه تلقی شود که به قلم کشیدن روی میراث بشری اعتقاد ندارد و همچنین شعاری مانند هرچه نوتر و آزادانهتر و... بهتر را قبول نمیکند. از طرفی دیگر هم لیبرالیسم در معنای کلاسیک اساسا روی آزادی از اخلاق و رهایی از سنت متمرکز نبوده است. روی اینکه دولت تمشیت امور اقتصادی نکند تاکید داشته است. حقوق برای مردم مشخص نکند، قیمت مشخص نکند، اصل اینها بوده است. حال اگر شما بخواهید ترکیبی از این دو به دست بیاورید آنموقع این میشود که از یک طرف، اخلاق، سنت، تجربه، سابقه و به قول برک تخته سیاه تجربه بشری را محافظت میکنید و این کار شما را به تعصب نمیکشاند. یعنی شما روی این مستقرید و بعد هر لایهای از این تجربه بشری را که احساس میکنید، الان ناکارکرد یا کژکارکرد است شروع به اصلاح و تغییر دادنش میکنید. مثال ساده آن محیط زیستگرایی، فمینیسم، حقوق بشر و... است؛ اینها دو نسخه میتوانند داشته باشند یکی اینکه ما ملاحظههایی در این زمینه داشته باشیم و در این زمینه توجه و اراده و اندیشه به خرج دهیم. مانند اینکه هرکاری که برای محیط زیست انجام میشود بگوییم غرب دارد همه جا را نابود میکند و تمام دنیا را از بین برده یا مثلا برای حقوق بشر هم چیزهایی را دارند مطرح میکنند که هر آدم عاقلی میداند، مثلا چیزهایی که امتیاز است به عنوان حق مطرح میشود مثلا حق دانستن که اگر هم واقعیت داشته باشد میشود امتیاز دانستن نه حق دانستن. بگذریم از برخی از چیزها که نه امتیاز و نه حق است، مانند رسمیت دادن به هم جنسگرایی نه در مقام رفتار که کاری به آن نداریم، اما در عرصه اجتماع، در عرصه اجتماع اگر بخواهید به آن یک وجه قانونی بدهید و... مسلم نیست که اینها حقی باشد که کسی بخواهد از آن طرفداری کند. بنابراین حرفم این است که تمام این جریانهایی که تحت نام افراط در لیبرالیسم دنبال تحقق دنیایی هستند که مدعی نیستیم اگر الان هم محقق میشد چیزی خوبی باشد. اینها به وسیله محافظهکاری اصلاح میشود. محافظهکاری هم با مقادیری با نگاه کردن به چشماندازهای نو، آینده که در پناه آزادی عمل و اندیشه میتواند شکل بگیرد به اینها توجه دارد. ترکیب اینها یک حالت میانه معتدل ایجاد میکند، یک سنتریسم، آسیتریسم اعتدالگرا درست میکند که از برخی از آفتها ایمن میشود...
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95