... آرام پهن شد روی شهر، سرد و سنگین مثل یک لحاف کرسیِ مخملِ سنگین؛ آمدم صدایت کنم، تا بشنوی، دیگر پیدا نبودم! چه زود گم شدم لای درختان کاج؛ و تو چه زود رفتی تا ته رویا! حالا برای خوابیدنت لالایی میخوانم؛ و تو جایی کنار دیگری چشمانت را آرام میبندی و در خوابهایت سراغ عطر مرا از عابری خسته میگیری... من رویای بازگشت میبینم و تو با خیال با هم بودنهایمان، روزها را تند تند میگذاری و میگریزی چقدر زندگی با ما بازی میکند. چقدر ما -من و تو- برای با هم بودنمان سخت زیستهایم!