...
آرام پهن شد روی شهر،
سرد و سنگین
مثل یک لحاف کرسیِ مخملِ سنگین؛
آمدم صدایت کنم،
تا بشنوی، دیگر پیدا نبودم!
چه زود گم شدم لای درختان کاج؛
و تو چه زود رفتی تا ته رویا!
حالا برای خوابیدنت لالایی می‌خوانم؛
و تو جایی کنار دیگری
چشمانت را آرام می‌بندی
و در خوابهایت
سراغ عطر مرا
از عابری خسته می‌گیری...
من رویای بازگشت می‌بینم
و تو با خیال با هم بودنهایمان،
روزها را تند تند میگذاری و میگریزی
چقدر زندگی با ما بازی می‌کند.
چقدر ما -من و تو-
برای با هم بودنمان سخت زیسته‌ایم!

برای دخترم
برای دریایم
۳ تیرماه

Comments

Be the first to add a comment