صبح شرفیاب شدم. مطلب زیادی نداشتم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود. وضع مالی ایشان را عرض می کردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد. باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با جهانبانی به آمریکا برود. شاهنشاه فرمودند: باید در ژنو توقف کنند و هیچ جا نروند، در این صورت من اجازه می دهم که با هم بروند. در غیراین صورت تمام امتیازات شهناز را می گیرم. حسابی هم در بانک سویس دارد که قدری پول آن جا ذخیره است ـ - خیلی خیلی کم - آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابراین، هیچ! ناهار، ملکۀ سابق آلبانی یعنی زن زغّو و پسرش [لکا] Leka {آخرین} پادشاه آلبانی{1} مهمان شاهنشاه بودند، من هم بودم.... پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم #فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این هیپی گری و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکم سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت اگر گرسنگی بیاید، انسان #عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرایض من به خرج نرفت.
{1} لِکا نمایندۀ یک شرکت اروپایی سازندۀ لوازم سنگین ساختمانی از قبیل جرثقیل بود.
📚#خاطرات_اسدالله_علم 🖌#امیر_اسدالله_علم جلد 1 & صفحۀ 305 تهران، کتاب سرا ویرایش از #علینقی_عالیخانی سه شنبه & 1348/9/5 #پنجم_آذر