‍ چرا به افغانستان خیره شده‌ایم

سهند ایرانمهر

🔸امروز برای افغانستان یکی از تلخ‌ترین روزها بود. برای مردم ایران هم. من هیچگاه ندیده بودم که مردم کوچه و بازار، دوستان و آشنایان اینقدر در کُنه و عمق یک فاجعه در کشور دیگری فرو بروند. بله، می‌دانم که افغانستان اگرچه در محاسبات امروزین جهان، کشوری دیگر است و با این همه، جزیی از ایرانِ‌‌فرهنگی است و این حس تاسف عمیق و همدلی، علت‌های تاریخی و فرهنگی دارد اما معتقدم این مساله تنها دلیل لمس با گوشت و پوست درد و‌ اضطراب امروز مردم افغانستان نبود.

🔸 اینگمار برگمان سوئدی فیلمی دارد به نام «مُهر هفتم». فیلم روایت مردی در قرون‌وسطی طاعون زده است که با مرگ رودرو می‌شود و روان پرتلاطمش در فضایی اضطراب آمیز به گفتگو و پرسش با مرگ می‌پردازد. پلان آغازین این فیلم با آسمان و نوایی کلیسایی است که در مجموع اشاره‌ای به مفهوم رستگاری دارد. آسمان همیشه برای بشر مفهوم رهایی و کنده‌شدن از تنگنای زمین و ضمیمه‌شدن به وسعت، بی‌کرانگی و نجات داشته است و جایگاه خدایان هم در آنجا فرض شده است.

🔸امروز که صحنه تقلای افغانستانی‌ها برای خلاصی و پرتاب مرد افغانستانی از هواپیما و‌ پهنه آسمان به زمین را می‌دیدم، به تناقض مضحکی نگاه می‌کردم که در آن، آسمان که غایتِ نمادین نجات است، آغازِ واقعی سقوط و هبوط شده است. آن مرد، یک تن نبود، ملت افغانستان بود، ملتی که در۲۰۰۱ با سقوط دولت طالبان پنداشت که خلاصی یافته است و سوار بر طیاره دوران جدید، خود را به آسمان نجات، صعود یافته می‌دید و حالا در۲۰۲۲ از همان آسمان دوباره به زمین سقوط می‌کند. افغانستان برای ما ایرانی‌ها فقط به‌خاطر تعلقات فرهنگی و تاریخی و همجواری، دغدغه نشده است، ما در افغانستان خود را و صعود و‌سقوطی مشابه آن مرد را می‌بینیم. ما نیز چون آنها به هوای رهایی بر بال طیاره انقلاب و اصلاح نشستیم و دوباره به زمین برگشتیم.
از آن گذشته در این ملت مضطرب و از هم‌گسیخته که یا در شهر منفعل و فلج به آمدن طاعون در دل زمانه کرونایی می‌نگرد یا در فرودگاه دست به دامن هر پرنده آهنین می‌شود با نگرانی، فردا را در ذهن، هجی می‌کنیم.

🔸برگردم به فیلم مهرهفتم برگمان و صحنه‌ای که کودکی را به صلیب کشیده‌اند و دو تن، ناظر نزدیک این دمِ واپسین با یکدیگر گفتگو می‌کنند. آن کودک، افغانستان امروز است و آن دو مرد ما ملت ایران. یکی از آن دوتن از دیگری می‌پرسد:« آن کودک‌ در این لحظات احتضار چه می‌بیند؟دیگری می‌گوید: «درد نمی‌کشد؟!»اما این پاسخ سوال نیست. مرد اول بر این گمان است که بعد از این دیگر
جز پوچی نیست و برای ما روشن می‌کند که چرا آن کودک تا بدین حد دلمشغولی او شده است:«ما ناتوان اینجا ایستاده‌ایم و‌دست‌های‌مان در دوسوی‌مان آویزان است چون همان چیزی را می‌بینیم که او می‌بیند، وحشت ما و او یکی است». ملت‌ها وقتی یکی می‌شوند، وقتی در احوال هم غرق می‌شوند که دردها، وحشت‌ها و بیم‌های آنها یکی باشد. یکی تکرار تجربه تلخ دیگری یا تجلی هراس و آینده آن دیگری باشد.

🔸ما در افغانستان هم گذشته خود را می‌بینیم و هم دل‌نگران تکرار همین سرنوشت در آینده‌ایم. ما دیروز و فردای‌مان را توامان در این ملت می‌بینیم و‌ فکر می‌کنیم افغانستان فقط بخاطر همسایگی یا فقط بخاطر ریشه‌های مشترک تاریخی و فرهنگی یا همزبانی، برای ما مهم شده است و به همین دلیل، چشم‌مان خیره به احوالات اوست.


جان آگه با #فرهیختگان

Comments

Be the first to add a comment