🖋 ما در تاریکی در امتداد جادهای که از اردوگاه آشویتس (اردوگاه کار اجباری در دوران آلمان نازی) منشعب میشد روی سنگهای بزرگ سکندری میرفتیم و توی گودالهای بزرگ میلغزیدیم. نگهبانانی که ما را همراهی میکردند، سرمان فریاد میزدند و با قنداق تفنگ ما را به پیش میراندند. کسانی که پاهایشان آماس کرده بود و نمیتوانستند درست راه بروند بازوی رفیق خود را میگرفتند. هیچ سخنی شنیده نمیشد؛ زیرا سوز سرما حالی برای حرف زدن باقی نمیگذاشت. مردی که کنار من بود، دهانش را در یقهاش که بالا کشیده بود فرو برده و ناگهان در گوشم زمزمه کرد: «اگر همسران ما، ما را در این وضع میدیدند! امیدوارم وضع آنان در اردوگاهشان بهتر از ما باشد و از بلایی که به سر ما میآید خبر نداشته باشند.»
سخنان رفیقم مرا به یاد همسرم انداخت. در حالی که کیلومترها مسافت را روی یخها سکندری میخوردیم، بارها از یکدیگر به عنوان حائل استفاده میکردیم، یکدیگر را از زمین بلند میکردیم و به پیش میراندیم، افتان و خیزان در حرکت بودیم، بدون اینکه سخن بگوییم. اما هر دو میدانستیم که هر یک به همسر خود میاندیشیم. ...
🖋 اندیشهای در من شکفت: برای نخستین بار در زندگیام حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه سرودهاند؛ و اندیشمندان بسیار نیز آن را به عنوان حکمت نهایی بیان داشتهاند دیدم. این حقیقت که عشق عالیترین و نهاییترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اینجا بود که به معنای بزرگترین رازی که شعر بشر و اندیشه و باور بشر باید آشکار سازد، دست یافتم: رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز میتواند به خوشبختی و عشق بیندیشد، ولو برای لحظهای کوتاه به معشوقش میاندیشد. بشر در شرایطی که خلأ کامل را تجربه میکند، و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او برمیآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند. برای نخستین بار در زندگیام بود که به معنای این واژهها پی بردم، «فرشتگان در اندیشههای شکوهمند ابدی و بیپایان غرقند.»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل
📚@philosophycafe