‍ ▪️آخرین باری که اینجا بودم تعداد کفن‌پوشان به نهایتا ۱۲، ۱۳ نفر می‌رسید.
حالا اما اوضاع فرق کرده‌بود، مثل لشکری شکست‌خورده و به هزیمت‌رفته ردیف جنازه‌هایی را می‌دیدم که تا همین چندروز پیش احتمالا به فکر آینده بعد از کرونا بوده‌اند؛بعد از کرونایی که هرگز آن را ندیدند.با خودم فکر می‌کردم مگر تضمینی هست که تو بعد از کرونا را ببینی؟

🔻آخرین باری که اینجا بودم تقریبا خیالم آسوده بود که ما جوانیم و سرنوشت سالخوردگان کرونایی را نخواهیم داشت؛اما حالا وضع فرق کرده‌بود. در بین اموات جوانانی هم دیده می‌شد. ظاهراً بدون بیماری زمینه‌ای. حتی خبر دادند که یکی از رفقای جهادی ما هم کرونا گرفته و در بخش آی‌سی‌یو بستری است. این‌ها ترس به جانم می‌انداخت. خطر مرگ را نزدیکتر می‌دیدم. و دوباره وسوسه شیطان ذهنم را درگیر می‌کرد که مگر چه ضرورتی داشت که...

🔻دیر رسیده بودم. بچه‌ها مشغول بودند.گفتند فقط سوله نیاز به نیرو داریم. سوله کجا بود؟ سایه‌بانی بزرگ که اموات کرونایی را بعد از غسل به آنجا می‌آوردند تا آمبولانس‌ها بیایند و ببرند دفنشان کنند.
گاهی که آمبولانس‌ها تاخیر می‌کردند همه سکوها پر می‌شد؛ تا ۲۰ جنازه ردیف کنار یکدیگر. تا سر ظهر آمار جنازه‌ها از دستم در رفته بود. خیال میکنم حداقل ۵۰ جنازه تا ظهر فقط از غسالخانه آقایان تحویل آمبولانس‌ها شد برای تدفین.
تنها بودم میان جنازه‌هایی که کم و زیاد می‌شد. یکی از طلبه‌ها را دیدم که به سمتم می‌آید؛ به شوخی خواستم حالی‌اش کنم که آخر این چه کار مسخره‌ای است که به من داده‌اید؟ بچگی کردم. حرف نابه‌جایی زدم.

🔻انگار اصلا حرفم را نشنیده باشد، نزدیکتر آمد. من بودم و او بود و چند جنازه کفن‌شده‌ای که منتظر آمبولانس بودند. چشمانش پر از اشک شد. آرام گفت خدا خیرت بدهد که نگذاشتی تن بی‌جان محبان حسین روی زمین بماند. نگاهی به جنازه‌ها انداختم. ادامه داد: دارند دعایت می‌کنند. روحشان همینجاست.
چند دقیقه‌ای مرا یاد کربلا انداخت و تن‌های روی زمین‌مانده عاشورای ۶۱. روضه‌ای بود دیدن تن‌های کفن‌شده! هیچکدام بی‌کفن نمانده بودند، همه زیر سایه‌بانی بودند تا آفتاب نخورند؛ حتی برای دقایقی.

🔻چند آمبولانسی که پشت سر هم ردیف آمدند و رفتند فضا را تغییر دادند. مشغول کارم شدم و غافل از کربلا!
کیسه‌ای آوردند و گفتند داخل کفن علیرضا رفعتی بگذارید. بین جنازه‌ها گشتم و پیدایش کردم، بندهای کفن را باز کردم و کیسه را. مهر و تسبیح بود و خاک کربلا و دوباره یاد کربلا!
نگذاشتند از یادشان غافل شوم!
با خودم خیال می‌کردم، اینجا کربلاست!

💬محمد رسول رستمی

@Fars_plus

Comments

Be the first to add a comment