نه هر که خانهی جان سوخت، عاشقی آموخت
نخستمرحلهی عاشقی قبول وفاستآیا عشق و نیمهی گمشده وجود دارد؟ من اینجا
بارها دربارهشان نوشتهام و معتقدم که وجود ندارند. عشق، احتمالاً محصول فراق است و نرسیدن. مانند
لیلی و مجنون؛ اما هستند کسانی چون
شیرین که تنها و ناگهان در شبی سوار بر اسب شده و سوی وجود خسروانیتان کنند. آن هم از فرسنگها آنسوتر. داستانها، شیرین را به خسرو میرسانند؛ اما واقعیتی که احتمالاً برای ما پیدرپی رخ میدهد،
فرهادشدگی است. ما در کجای جهان ایستادهایم و سهم ما از گیتی چیست؟ آن فرصت طلایی ناب ما کجاست؟ گاهی فقط یک قدم از شما فاصله دارد؛ اما آغوشش رخ نمیدهد! زندگی همین است. پر از آدمهایی که میگویند تنهاییم؛ اما آغوش گشادهی دلدارش را، در دو گام آنسوتر از خود نمیبیند.
حافظ! هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
اِحرامِ طوفِ کعبهی دل، بیوضو بِبَستآخر ما آدمیان را چه شدهاست؟ چرا چنینایم؟
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر استگویا همه چیز در این سخن
بیژن نجدی تمام شدهاست: «
که من از شاید آمدهام، و تو از هرگز». و چهقدر زیباست
دکلمهی بالا و صدای
بنان.