This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#دیدکاه
#نقد

سلمان رشدى نويسنده كتاب جنجالى آيات شيطانى، علت بوجود آمدن اديان را توضيح ميدهد.

سلمان رشدى در پاسخ به اين سئوال كه؛ ما از كجا بوجود آمده ايم؟ داستانهايى كه اديان در اينمورد نوشته اند را تخيلات خطاب كرده و اين داستانها را زاييده ذهن انسانها در طول تاريخ مينامد.

@SepehrAzadi

14 comments

Show 4 more comments
🇳🔹🇸
دین رو خوب توضیح داد
ثمرە دین مبین عسلام باهمەمذاهبش،نشون میدە این دین چقدر دین صلح و رحمتـــــــــــە
Masoud
عمر فقهي
خب مثلا قبول، ولی الترناتیو تو چیه پروفسور
همون که تو قبول کنی الترناتیوه اسکل پلشت
Masoud
mosafer
هر چی زودتر بمیری به نفعته عذابت کمتره ملعون
فعلا که زندست و زن و بچه شیعیان و گاییده تخمشم نمیتونید بخورید
ایرانی
جالب اینجاست که تمام این مذاهب تو همین یک تکه جا خاورمیانه و از پدر به پسر بصورت توارث پادشاهی گونه که تنها شکل شناخته شده آنها برای حکومت رو سر مردم فقیر و بیسواد بوده درست شده و خدای تخیلی نمیدانسته که بقیه نقاط کره زمین هم بشر وجود دارد و نیاز به راهنمایی خرافه گونه اش دارد
😂😂😂😂😂
Masoud
همون که تو قبول کنی الترناتیوه اسکل پلشت
حالا چرا زود خودتو معرفی میکنی من یه سوال پرسیدم مسعود خان
یاور همیشه مومن....
....درود بر سلمان رشدی مرد بزرگیه واقعن تمام ادیان برای خاورمیانه بوده پیامبران گویا دیگه جایی نبوده تمام برای دزدی و چاپیدن مردم بدبخت ...همه ادیان به کنار این اسلام مزخرف به کنار که یه دین چرت و بیخود که فقط دنبال سکس با دختر ۸ و ۹ ساله و تفخیذ و کشتن کو خلاصه دنبال کثافتکاری بوده و لعاب دین زده روش ممل خان و برا خودش سیر کرده و مردمم به تخمش گرفته ....
mosafer
هر چی زودتر بمیری به نفعته عذابت کمتره ملعون
کلا سیستمتون همینه هرکس خلاف عقیده شما حرف بزنه باید ک‌شته بشه و مهمم نیس که کی باشه این یا بچه 18ساله ک 5تا تیر تو مغز قلبش فرو کردید
یعقوب لیث صفاری فرزند ماهک سیستانی
هیچ بعید نیست باباش باشه
یعقوب لیث صفاری فرزند ماهک سیستانی
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم