#ساعدی، از او و درباره او
#باقر_مرتضوی
این متن را ساعدی به خواهش مترجمان انگلیسی آثارش در شرح حال خود نوشته است. هم چنانکه از لحن این نوشته برمی آید این متن پیش از دستگیری ساعدی (خرداد ۱۳۵۳)نوشته شده باشد.
من در ماه اول زمستان ۱۳۱۴ روی خشت افتادم. بچه دوم پدر و مادرم بودم. بچه اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود و از همان روزی که دست در دست پدر، راه قبرستان را شناختم، همیشه سرخاک خواهر می رفتم که قبر کوچکی داشت، پوشیده با آجرهای ظریف و مرتب. و من در خیال همیشه او را داخل گور، توی گهواره ای در حال تاب خوردن می دیدم. هرچند که نه من، نه برادرم که بعد از من آمد و نه خواهرم که آخرین بچه خانواده بود گهواره نداشتیم. گهواره ما پاهای مادربزرگ بود.
در منزلِ درندشت و گل وگشادی، زندگی فقیرانه ای داشتیم. پدرم کارمند ساده دولت بود با مختصر حقوق بخور نمیر. هرچند که خود از خانواده اسم و رسمدار "ساعد الممالک" بیرون آمده بود که منشیگری گردن کلفتهای دوره قاجار را میکردند، اما پدرش که زنبارهی غریبی بود و در تجدید فراش مهارت کافی و وافی داشت، او را از خانه رانده بود تا خود شکم خود را سیر کند و پدرم از شاگرد خیاطی شروع کرده بود و بعد دکهای ترتیب داده بود و آخر سر شریک پدربزرگ مادریام شده بود، بالاخره تنها بچه او را که دختر جوان و خوشگلی بود به زنی گرفته بود و شده بود داماد سرخانه. مدتها بعد دری به تخته خورده بود و با چندرغاز، تن به کارمندی دولت داده بود....
@designmanufacturing