🖋 [فیلسوفان برای اقامۀ دلیل بر این‌که خداوند، یکتاست] می‌گویند: هرگاه واجب‌الوجود دوتا باشد، در این صورت نوع وجوب وجود بر هر یک از آن دو مقول [=قابل حمل] خواهد بود. و آن‌چه بر او گویند که واجب‌الوجود است از دو حال بیرون نیست: یا وجودش به ذات خویش واجب است، و در این صورت نمی‌توان تصور کرد که برای غیر از خودش باشد، یا وجوب وجودش از برای علتی است، و بدینسان ذات واجب‌الوجود معلول می‌شود و اقتضای علتی می‌کند که وجوب وجود از آن او باشد، حال آن‌که ما به واجب‌الوجود اراده نمی‌کنیم مگر آن را که در وجود یافتن خود، به هیچ وجه، به علتی نیازمند نباشد. ... اگر (وجوب وجود) به جهت علتی باشد، در این صورت او معلول است و واجب‌الوجود نیست، پس با این بیان ظاهر گشت که واجب‌الوجود باید یکی بیشتر نباشد.

🖋 [ما در جواب فیلسوفان] گوییم: این که می‌گویید نوع وجوب وجود به واجب‌الوجود یا لذاته [=فقط مال خودش] است یا به جهت علتی، این تقسیم غلطی است، زیرا پیش از این بیان داشتیم که لفظ «واجب‌الوجود» مجمل است، مگر آن‌که از آن نفی علت را اراده کنند، پس ما این عبارت را استعمال کرده می‌گوییم: چرا ثبوت دو موجود را که هیچ‌کدام معلول علتی نیستند و یکی علت دیگری نمی‌باشد، محال می‌شمارید؟ چون وقتی که می‌گویید: آن‌که (وجودش) را علتی نیست، یا ذاتاً و یا سبباً علتی ندارد، تقسیم غلطی است زیرا نفی علت و استغنای وجود از علت، دلیلی نمی‌خواهد، و اگر گوینده‌ای بگوید: "آن‌چه علت ندارد، یا به ذات خویش است که علتی ندارد یا به سبب علتی دیگر" چه معنی تواند داشت؟ زیرا وقتی می‌گوییم "علتی ندارد"، سلب محض می‌کنیم، و سلب محض را نه علتی است و نه سببی، و دربارۀ او گفته نمی‌شود که (وجوب وجودش) به ذاتش است یا به ذاتش نیست.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment