🖋 [فیلسوفان] بر این قول اتفاق کرده‌اند، همان‌گونه که با واجب‌الوجود، غیری را به معنی جنس (منطقی) مشارکت نیست، به معنی فصل (منطقی) نیز چیزی از او جدا نیست، پس خدا را با (حد) تعریف نتوان کرد، زیرا حد، از جنس و فصل ترتیب می‌یابد و آن‌چه ترکب ندارد، حدی برای او نیست، و حال آن‌که این نوعی از ترکب است.
و [فیلسوفان] گمان می‌کنند وقتی که می‌گویند خدا در موجود بودن و جوهر بودن و علت غیر بودن مساوی معلول اول است، و با چیزهای دیگر مباین است، این مشارکت در جنس نیست، بلکه مشارکت در لازم عام است، و در حقیقت میان جنس و لازم فرقی هست -اگرچه معمولاً فرقی ندارند- به طوری که در منطق شناخته می‌شود، زیرا که جنس ذاتی، عبارت از عامی است که در جواب «ما هو» [=آن چیست] گفته شود.

🖋 [ما به فیلسوفان] گوییم: اگر وجود، و جوهریت و مبدئیت جنس نیستند، زیرا که مقول [=گفته شده] در جواب «ما هو» نیستند، در این صورت مبدأ اول [=خدا] به نظر شما [=فیلسوفان] «عقل مجرد» است، هم‌چنان که سایر عقول -که مبادی وجود هستند- و در نظر آنان «ملائکه» نامیده می‌شوند و معلولات اولیه‌اند، عقولی هستند که از مادۀ مجردند. و این حقیقت شامل مبدأ اول و معلول اول او نیز می‌شود، زیرا معلول اول هم بسیط و ساده است و در ذات خویش ترکیبی ندارد، جز از حیث لزومش، و آن دو [=خدا و معلول او] در این‌که هر یک از آن‌ها عقلی مجرد از ماده‌اند مشترک‌اند، و این حقیقتی است که روشنگر جنسیت است، پس عقلیت مجرد از لوازم ذات نیست، بلکه ماهیت آن است. و این ماهیت بین مبدأ اول و سایر عقول، مشترک است.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe

Comments

Be the first to add a comment