... گمان من این است که رعیت هیچ پشت و پناهی ندارد.
خودش تنهاست.
درست است که رعیتها سر کار هر اربابی چند نفرند، اما هر رعیتی فقط یک رعیت است.
مزد نمی برد. سهم می برد. این است که به رعیت دیگر بخل دارد، حسادت و تنگ چشمی دارد به جای رفاقت و همدلی.

... پس این رعیت کیست و چی دارد؟
ترس را دارد و زمین را دارد و آب و گاو و بذر و انبار و قدرت ارباب را دارد،

... همه این چیزها یک رعیت را می راند به طرف اینکه خودش را بیشتر به اربابش نزدیک کند و بیشتر به او تکیه کند.

ناچار است این کار را بکند.
این کار را هم می کند. چون رزقش به دست ارباب است.
با چشم خودش می بیند که رزق و روزی اش را از روی زمین به دست می آورد که مال یک نفر دیگر است.
نه اینکه نداند به دشمنش تکیه داده؛ اما نمی‌خواهد این را باور کند.
باور هم نمی کند.
چون اگر همچه چیزی را باور کند، دیگر نمی تواند رضایت صاحبش را به دست بیاورد.

این است که به خودش تلقین می کند تا در دشمنش به چشم حامی خودش نگاه کند.

این را روز و شب به خود تلقین می کند. گاهی کار این تلقین به آنجا می کشد که عاشق همین دشمن خود می شود.



محمود دولت آبادی
کلیدر
( حال و روز امروز مردم سرزمین ما )

@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment