This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"اسم پسرم را در تلفن همراهم «عشق مامانش» ثبت کرده بودم. هنوز هم منتظر تماسش هستم که زنگ بزند و بگوید همه این روزها خواب بودند."
.
این را مهناز سرابی در مصاحبه‌ای با ایران‌وایر می‌گوید، مادر علیرضا شیرمحمدعلی، زنی که پس از آن‌که همسرش خانواده را ترک کرد و رفت، با سختی فراوان تنها پسر و امید زندگیش را بزرگ کرد و به او می‌بالید.
.
در این ویدئو رقص این مادر و پسر را می‌بینید.

علیرضا شیرمحمدعلی که تیرماه سال ۱۳۹۷، به دنبال فعالیت در یک گروه تلگرامی بازداشت و به زندان «اوین» منتقل شده بود در نهایت بعد از انتقال به زندان فشافویه توسط دو زندانی شرور به قتل رسید. او هنگام مرگ ۲۱ ساله بود.

در اینجا بیش‌تر بخوانید.

#علیرضا_شیرمحمدعلی

ویدئو از ایران وایر

@Tavaana_TavaanaTech

1 comment

KY YK
این ننگ بر پیشانی جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند که جانباز و تخریب‌چی جنگ درباره شرایط زندان بگوید: «حتی در صحنه‌های خطرناکِ جبهه و در شب‌های عملیات نیز، مرگ را تا این اندازه به خود نزدیک ندیده بودم.»

متن زیر برگرفته از رادیو فرهنگ گوتنبرگ است:


بعد از بازجویی مرا با همان دست‌بند و پابند به بدترین سلولِ زندان یعنی سلول عبرت منتقل کردند. از اسم این سلول معلوم بود. جایی است که من باید عبرت بگیرم و دیگران نیز از سرنوشت من عبرت بگیرند و از رهبری انتقاد نکنند.

در این سلول محرومیت از آفتاب و هواخوری و تلفن و تلویزیون و کتاب و روزنامه و بی‌خبری از خانواده دیگر دغدغه‌ی اصلی من نبود. من در این‌جا تلاش می‌کردم زنده بمانم.

من در این‌جا به خاطر هم‌سلولی بودن با مجرمین خطرناک و سابقه‌دار و روانی بسیاری از اوقات با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم. یک‌بار به یکی از مسئولین زندان گفتم جان من در این سلول در خطر است. گفت بالاخره آدم یک روزی می‌میرد.

بعدازظهر یکی از روزهای آبان ۹۸ روزی بود که شاید برای اولین بار در طول زندگیم دلم به حال خودم سوخت. هیچ‌گاه در طول زندگیم خود را این‌چنین مظلوم و بی‌پناه ندیده بودم.

یک هفته‌ای بود که مرا با وحید هم‌سلولی کرده بودند. او ۲۷ ساله بود. اندام نسبتاً درشتی داشت و بچه‌ی یک استان دوردست بود. پرونده‌ای داشت مملو از جنایت. او معتاد، خطرناک، سابقه‌دار و روانی بود.

سلولِ عبرت مخصوص کسانی بود که در وضعیت زندان اختلال ایجاد می‌کردند. آن‌ها را برای مدت یکی دو هفته به سلول عبرت نزد من می‌فرستادند تا عبرت بگیرند.

در طول این هفته‌ای که وحید را با من هم‌سلولی کرده بودند، روزها به سختی می‌گذشت ولی سعی می‌کردم کاری نکنم که او علیه من تحریک بشود. بسیاری از اوقات فریاد می‌زد و به زمین و زمان فحش می‌داد. در طول یک هفته‌ای که پیش من بود، دسترسی او به متادون و هروئین و شیشه قطع شده بود. همه‌گونه مواد مخدر و روانگردان در بند عمومی به وفور یافت می‌شد و او استعمال می‌کرد ولی من معتاد نبودم و در سلول این اقلام را نداشتم که در اختیار او قرار دهم.

یک روز که وحید بسیار عصبانی بود و فریاد می‌زد و از درد خماری رنج می‌برد، فحشی داد که موجب رنجش من شد. او فحش ناموسی نثار زنان سرزمین من کرد. به او گفنم وحید مواظب حرف‌زدنت باش.

این حرفِ من باعث شد دیوانه‌وار به من حمله کند. کتری را با چای و کیسه‌‌ی پر از زباله را به سمت من پرتاب کرد. پتوهای مرا وسط سلول پرتاب کرد. عینک مرا شکست و در دستان خودش له کرد. آب دهان به صورت من پرت کرد.

شلوار و شورت خودش را پایین کشید و گفت این را بخور. گفت تا افسر نگهبان برسد تو را کشته‌ام. گفت همین الان یک پرونده‌ی قتل هم به پرونده‌های خودم اضافه می‌کنم.

مرگ را در یک قدمی که نه، در یک وجبی خودم می‌دیدم. هرگز حتی در صحنه‌های خطرناکِ جبهه و در شب‌های عملیات نیز، مرگ را تا این اندازه به خود نزدیک ندیده بودم.

وحید گفت تو به من می‌گویی مواظب حرف زدنم باشم پدرم هم با من این‌جوری حرف نزده است.

تصمیم خودم را گرفتم. بلافاصله عذرخواهی کردم و نظر او را برای قتل خودم تغییر دادم. به او گفتم وحید من اشتباه کردم. تو خمار هستی. من باید تو را درک می‌کردم.

دو طرفِ سلول دوربین بود و این صحنه‌ها زیر نظر دوربین‌ها بود. افسر نگهبان بعد از نیم‌ساعت برای سرکشی آمد. گفتم درب سلول را باز کن، کیسه زباله را بیرون بگذارم. تا درب سلول باز شد به داخل کریدور فرار کردم. گفتم من از دست این شخص تأمین جانی ندارم.

محمد مهدوی‌فر
هشتم فروردین ۹۹