This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⏳ 🕊 🕯

این سخن حمزه سیدالشهداء
با بازی آنتونی کویین در فیلم الرسالة
اثر مصطفی عقاد، با ظرافت و دقت،
*شخصیت شکوهمند رسول خدا محمد مصطفی*
را روایت می‌کند...

*«می‌دانم که شما چقدر از شمشیر نفرت دارید»*

آری، این انسان سزاوار
برای هدایت و آگاهیِ بشر آمده بود.

2 comments

مسعود
قسمت دوم صحبتش هم جالب بود، و شاید جالب تر
ولی مجبوریم با آنها بجنگیم.
Ir 39
😭🌿🙏😭🌿🙏😭🌿🙏😭🌿🙏😭🌿

حتما چند بار بخوانید دلنوشته ای زبان حال همه ما
😭🌿🙏😭🌿🙏😭🌿😭🙏🌿😭🙏

ما دیگر آن آدم های سابق نیستیم. از خیابان که رد می شویم، از پوستمان می افتیم کف کثافت آسفالت و ماشینها از رویمان رد می شوند، بلند می شویم با تکه های آسفالت میرویم توی جلدمان.
انگار مثل توت، رسیده ایم اما یک نفر لگد زده به درخت و افتاده ایم و له شده ایم و داریم دوام می آوریم و نرسیده ایم.
انگار دندانپزشک، کار دندان ما را بدون بی حسی، رها کرده و رفته و ما داریم درد می کشیم.
انگار توی سرمان فکرهای آشغال می ریزند. سرمان پر می شود، دستمان را بسته اند، نمی توانیم سرمان را خالی کنیم.
حرفهامان بوی ماهی مرده میدهد، از نگاهمان بچه آهوی زخمی می ریزد که ترسیده، پاهامان را با تبر زده اند با چسب یک دو سه چسبانده ایم و توی خواب تا صبح چند بار سکته می کنیم و صبح با طعم کافور بیدار می شویم.
انگار توی دلمان خیار شور انداخته اند، سیر و سرکه ریخته اند تنگش. شور می‌زنیم و بو گرفته ایم و می جوشیم.
انگار ادکلنِ دلار قورت داده ایم و بوی تلخ گرانی میدهیم.
انگار با ماشین بدون بیمه، بدون گواهینامه، منگ و گیج زده ایم بچه ی خودمان را زیر گرفته ایم، خودمان از خودمان باید شکایت کنیم.
ما از زنگ تلفن می ترسیم، از تراکنش کارتخوان قصاب، از دفتر حساب سوپری محل، از رمز کارتهامان، از صدای زنگ حیاط، ما از اینکه بچه هامان صدامان کنند می ترسیم، از اینکه توی خیابان برویم توالت عمومی می ترسیم، از آینه، از وسط برج، از جلد قرصی که تمام شده، از یک تومان، از طلافروشی، از پیاز، از پیامک ایران خودرو، از «قدمتان روی چشم»، از تیم ملی، از ...
ما با خطر فقرِ بالای صد میلیون تومان، کارتن خواب‌هایی هستیم که در کارتنِ خانه، می میریم.