جدی نمیگرفتند. حتی در تحلیلهایشان حسابمان نمیکردند. کمکم اما فهمیدند چیزی در حال تغییر است. چیزی که مصدرش مشخص نبود اما نتیجهٔ آشکاری داشت: دگرگونی ذهنیت عمومی به سمتی هدایتناشده که مشروعیت حکومت را نشانه رفته بود. حکومتی که چند ماه پیش از آن چهل میلیون رأی انباشته بود. همهٔ ابزارها در قبضهشان بود. از رسانههای لندنی و لابیستهای نیویورکی تا سلبریتیهای دوزاری و مالهکشهای منتظرِ استخوان، اما تغییر با سرعتی مهارنشدنی در حال پیشرفت بود.آنچنانکه اندیشکدههای غربی را به این تحلیل رساند که رویارویی با جمهوری اسلامی مردم را علیه غرب متحد نمیکند. جمهوری اسلامی مجبور به بازی در زمینی شد که برای نخستین بار پس از سالها، آن را انتخاب و تعریف نکرده بود.روبرویش لشگری عظیم از مردمی بودند که با هویتهای ناشناس و بدون سازماندهی تشکیلاتی، انحصار رسانهایش را در هم میشکستند. حالا حرفهای مردم با حرف رسانهها فاصلهای گزاف داشت. رسانهها جامعهٔ هدف را باخته بودند. پس، لشگر هژدههزار نفریشان را به اینجا گسیل کردند. غافل از اینکه این جنگ، جنگ محتواست نه نفرات. باختند. فاصله میان ذهنیتها باقی ماند. همه، جا ماندند و امروز مردم چیزی میخواهند که در سبد هیچ کدام از نخبگان دستسازِ جمهوری اسلامی یافت نمیشود. مهمترین ابزار و توأمان وظیفهٔ همهٔ ما حفظ این فاصله است.فاصله با آنچه در صدا و سیما میگذرد، با آنچه در پایگاه مقاومت شهید فلانی حقنه میشود، با مرثیهخوانان کوچهٔ اختری، با جنگنجویان سرخِ ضد نئولیبرالیسم، با کاسهلیسان مکتب تورنتو و...
این فاصله، فاصلهای مقدس است با شرّی فربه.
____
@ajibzad