‍ "امروز، یهودا در آخر صف باقی ماند. او یک خورجین بزرگ یافته بود و جلوخانه ها می ایستاد و با صدائی نیم تضرع آلود و نیم تهدید آمیز با زنان حرف میزد: «بر عهده ماست که برای شما جانفشانی کنیم تا شما طفلکی ها بتوانید نجات یابید. و بر عهده شماست که به ما کمک کنید تا از گرسنگی تلف نشویم. اینرا بدانید که حتی مقدسین هم احتیاج به خوراک دارند تا جانی بگیرند و بشریت را نجات دهند. نان، پنیر، کشمش، خرما، مشتی زیتون، هر چه که باشد، خدا آنرا یادداشت میکند و در آخرت به شما عوض میدهد. یک عدد زیتون که می دهید، خدا یک زیتونستان به شما عوض خواهد داد.» و اگر زنی، در باز کردن صندوقش تعلل میکرد، برسرش داد می کشید: «چرا اینقدر خسیس، خانم؟ فردا، یا پس فردا، یا حتی امشب، آسمان ها گشوده خواهند شد، آتش فرو خواهد آمد و از تمام مایملک شما چیزی جز آنچه به ما می دهید باقی نخواهد ماند. تو موجود بیچاره اگر نجات بیابی، نجات خویش را مدیون نان و زيتون و شیشه روغنی که بمن دادی، خواهی بود .»
زنان وحشت زده صندوقشان را باز می کردند و موقعی که یهودا به حاشیه ده رسیده بود، خورجینش از صدقه مالامال بود. زمستان آغاز شده بود: زمین به خود می لرزید"

📚آخرین وسوسه مسیح
✍کازانتزاکیس

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment