بازاندیشی مفاهیم فرهنگی

✍️ نویسنده: سپاس ریوندی

شواهدی برای حیات و اغمای فرهنگی

می‌دانیم که علوم انسانی در ایران (اگر اصلاً وجود داشته باشد) بیمار است.

مدتی طولانی گروهی که با تصوری ساده‌لوحانه علوم انسانی را چیزی از قبیل طبیعیات و ریاضیات می‌دید، با رویکردی مناسب پزشکی و مهندسی (که طبعاً در علوم انسانی و هنر ابلهانه است) اصرار داشتند که ما باید به منابع اصلی این علوم دسترسی یافته آنها را بخوانیم و بفهمیم و مشکل حل می‌شود. در این حالت صورت مساله پیش روی ما این بود که بدانیم مارکس یا فروید یا دیگری چه گفته، منظورش از فلان دقیقاً چه بوده و... به این معنا، این رویکرد نوعی جابجایی ناخودآگاه فقه و شریعت و تحصیل حوزوی به سایر رشته‌هاست. متنی که فلان متفکر (عموماً در غرب) نوشته شده قدسی انگاشته می‌شود و وظیفه‌ی ما تفقُه در آن است تا به جواب درست برسیم و رستگار (یعنی مثل غربی‌ها) شویم.

گروهی دیگر مشکل را عمیق‌تر یا مشکلی عمیق‌تر را می‌دیدند: خیلی وقت‌ها این مقولات و مسائلی که فلان متفکر غربی از آنها سخن گفته، در جامعه‌ی ما مصداق دقیقی ندارد، مسائل و مقولات ما چیز دیگری است و تقلید از آنها علامت نوعی جهل به هر دو طرف قضیه است، هم به علوم انسانی غربی هم به واقعیت مسائل ایران. این مشکل را ترجمه‌زدگی نامیدند.

اگر بخواهیم این بحث را در مصادیق زبانی آن و در حوزه‌ی ترجمه توضیح بدهیم، صورت مساله این است: آیا مشکل ما این است که نفهمیده‌ایم منظور ماکیاولی از il principe چیست؟ نفهمیده‌ایم که معادل درست آن نمی‌تواند شهریار باشد؟ نفهمیده‌ایم که اگر شهریار نباشد، چه باید باشد؟ یا مشکل اصلاً جای دیگری است، یعنی این که حتی اگر بفهمیم il principe مد نظر ماکیاولی چیست، شرایط ایران اجازه نمی‌دهد آن را تولید کنیم؟ پس مشکل ما اصلاً چیز دیگری است و باید آن را پیدا کنیم، نه معنا و معادل درست اصطلاحات ماکیاولی را.

علوم انسانی ذیل چیزی می‌گنجد که من آن را پیش‌تر از سر ناچاری «حیات فرهنگی» نامیده‌ام. یک علامت قاطع و مسلم بیماری، بیهوشی، اغما یا حتی مرگ علوم انسانی در ایران این است که حتی علمی مثل جامعه‌شناسی هم که موضوع مطالعه‌اش لزوماً داخل ایران است و نمی‌تواند مثل اقتصاد و روانشناسی با واردات مقاله و پژوهش‌های جدید و آخرین مدل غربی روزگار بگذارند، برای توضیح وضع ما اصطلاحی تولید نمی‌کند. یعنی ذیل حالتی می‌گنجد که من پیش‌تر آن را زبان‌پریشی ملی نامیده‌ام.

به عبارت دیگر و واضح‌تر، اگر ما جامعه‌ی خودمان را داریم که مشکلات خودش را هم دارد و چندان هم به جامعه‌ای که جامعه‌شناس آلمانی و فرانسوی و آمریکایی می‌گویند شبیه نیست، برای توصیف و توضیح وضع این جامعه این علم باید اصطلاحاتی به وجود می‌آورد که نمی‌آورد و البته تا وقتی یک مشت یوسفعلی با تیک و ژست عصبی و ادا کرسی استادی دانشگاه را اشغال کرده باشند و رهیافت نهایی و حاصل عمرشان بازگشت به شریعتی باشد، عجیب هم نیست. بماند که حتی استعداد شریعتی در جعل و سرهم‌بندی را هم ندارند.

Comments

Be the first to add a comment